عمّه ! او را به مادرش باز گردان « تا چشمش روشن شود و اندوهگين نشود و بداند كه وعدهء الهى حق است ؛ امّا بيشتر مردم نمىدانند » » . من نيز او را به مادرش باز گرداندم .
او نوزادى مطيع بود و همهء كارهايش به انجام رسيده و بر ساعد راستش نوشته بود : « حق آمد و باطل رفت . بى گمان ، باطل ، رفتنى است » .
چهل روز پس از ولادت صاحب الأمر عليه السلام بر ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) وارد شدم . مولايمان ، صاحب امر ، در خانه راه مىرفت و شيواسخنتر از او نديدم . ابو محمّد عليه السلام لبخند زد و فرمود : « ما امامان ، در يك روز ، مانند يك سال ديگران رشد مىكنيم » .
پس از اين ، احوال او را از ابو محمّد عليه السلام جويا شدم . فرمود : « او را به كسى سپرديم كه مادرى ، كودكش را سپرد » « 1 » . « 2 »
هامش
( 1 ) . در احاديث ديگر آمده است : مادر موسى ، كودكش را به او سپرد .
( 2 ) مجموعة نفيسة ( ألقاب الرسول وعترته ) : ص 85 .