تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
در منزل قادسيه فرود آمدم . همان گونه كه مردم و آرايش آنها و بسيارى جمعيت آنان را مىنگريستم ، چشمم به جوانى زيبارو افتاد كه بر روى لباس‌هايش لباسى پشمينه داشت ، نعلين پوشيده بود و تنها نشسته بود . با خود گفتم : اين جوان از فرقه صوفيه است و مىخواهد در سفر ، بارِ ديگران باشد . به خدا سوگند كه نزد او رفتم تا او را سرزنش كنم . به وى نزديك شدم . چون مرا ديد ، فرمود : اى شقيق ! « از بدگمانى بپرهيزيد كه برخى از گمان‌ها ، گناه است » » و مرا گذاشت و رفت . با خود گفتم : اين ، كارى شگفت است . او مرا به نام صدا زد و از درونم خبر داد . همانا او بنده‌اى صالح است . به او ملحق شوم و از او بخواهم مرا حلال كند . به سرعت به دنبالش رفتم ؛ ولى به وى نرسيدم و از چشمم پنهان شد . وقتى به منزل واقصه فرود آمديم ، او را ديدم كه نماز مىگزارد و بدنش مىلرزد و اشكش جارى است . با خود گفتم : اين ، آقاى من است . به سوى او مىروم و از او حلاليت مىطلبم . صبر كردم تا از نماز ، فارغ شد و نشست . به سويش رفتم . چون مرا ديد ، فرمود : « اى شقيق ! بخوان : « به راستى كه من ، بخشنده‌ام . هر آن كس را كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد و راه هدايت بپيمايد » » و باز مرا گذاشت و رفت . با خود گفتم : اين جوان ، از ابدال ( اولياى بزرگ خداوند ) است كه دو بار ، درون مرا خواند . وقتى در مِنا فرود آمديم ، همان جوان را ديدم كه بر سرِ چاه ايستاده بود و ظرفى پوستى به دست داشت و مىخواست آب بكشد . ظرف از دست او در چاه افتاد و من او را مىنگريستم . ديدم به آسمان نگريست و مىگفت : « تو پروردگار منى ، هرگاه آب بخواهم / و غذاى منى هرگاه غذا بخواهم . بار خدايا ! تو مىدانى اى خداى من و سرورم كه جز اين ، چيزى ندارم . پس آن را از من مگير » . به خدا سوگند ، ديدم كه آب چاه ، بالا آمد و او دست برد و ظرف را گرفت