مىكردند . وى ، مردم سرزمينش را به پرستش بتها فرا مىخواند و هر كس اجابت نمىكرد ، او را مىكُشت . اينان ، مردمانى مؤمن بودند كه خداوند عز و جل را پرستش مىكردند . پادشاه ، بر دروازه شهر ، نمايندگانى گماشت و نمىگذاشت كسى بيرون برود ، مگر بر بتها سجده كند .
آنان ، با به بهانه شكار ، بيرون رفتند . در ميان راه ، بر چوپانى گذشتند . وى را به كيش خود دعوت كردند ؛ ولى چوپان ، اجابت نكرد . با چوپان ، سگى بود و سگ ، اجابت كرد و با آنان بيرون رفت . . . . چون شب شد ، بدان غار داخل شدند و سگ ، همراه آنان بود . خداوند ، بر آنان خوابى مستولى كرد ، چنان كه در قرآن فرموده است : « پس در آن غار ، ساليانى چند بر گوشهايشان پرده زديم » .
آنان ، خوابيدند تا خداوند ، آن پادشاه و مردمانش را نابود ساخت . آن دوران ، سپرى شد و دوره جديد و مردمانى جديد آمدند . آنگاه ، آنان از خواب برخاستند . به يكديگر گفتند : چه قدر در اينجا خوابيديم ؟ به خورشيد نگريستند كه بالا آمده بود و گفتند : يك روز يا پارهاى از روز . آنگاه به يكى از خود گفتند : اين پول را بگير و به صورت ناشناس ، وارد شهر شو تا تو را نشناسند و براى ما غذايى تهيه كن ؛ چرا كه اگر از ما اطّلاع يابند و ما را بشناسند ، خواهند كُشت و يا به دين خود برمىگردانند .
آن مرد آمد و شهر را به گونهاى ديگر يافت و مردمان را بر خلاف مردمان زمان خود ديد . آنان را نمىشناخت و آنان ، زبان او را نمىفهميدند و وى ، زبان آنان را نمىفهميد . مردم به وى گفتند : كيستى و از كجا آمدهاى ؟
داستان را به آنان گفت . پادشاه و مردم شهر ، همراه آن مرد از شهر بيرون آمده ، بر درِ غار ايستادند و به درون ، سر مىكشيدند . برخى گفتند : « آنان ، سه نفرند و چهارمِ آنان سگ آنهاست » و برخى گفتند : « پنج نفرند و سگشان ، ششمين آنهاست » و برخى گفتند : « هفت نفرند و سگشان هشتمين آنهاست » .
خداوند عز و جل ، پردهاى از ترس و رُعب را حجاب آنان قرار داد و كسى جرئت وارد شدن نداشت ، جز رفيق آنها . وقتى او داخل غار شد ، يارانش در هراس و
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 345
مساهمون: محمد الريشهري
ص٣٤٥