آنان ، داستان موسى عليه السلام را باز گفتند ، ولى وى را نمىشناختند . شعيب عليه السلام ، به يكى از آنان گفت : « به سويش برو و او را فرا خوان تا پاداش آب دادن به گوسفندان را به وى بدهيم » .
دختر به سوى موسى عليه السلام آمد و آنچنان كه خداوند در قرآن حكايت مىكند : « با شرم ، راه مىرفت » و گفت : پدرم ، تو را مىخوانَد تا پاداش آب دادن به گوسفندان را به تو بدهد .
موسى عليه السلام به همراه دختر برخاست . دختر از جلو حركت مىكرد و چون باد لباسش را تكان داد و پشتش نمايان مىشد ، موسى عليه السلام به وى گفت : « پشت سرِ من ، حركت كن و مرا با ريگهايى كه به جلو پرتاب مىكنى ، راهنمايى كن ؛ چرا كه ما مردمانى هستيم كه به پشت سرِ زنان ، نگاه نمىكنيم » .
وقتى موسى عليه السلام بر شعيب عليه السلام وارد شد ، داستانش را براى شعيب عليه السلام ، باز گفت . شعيب عليه السلام به وى گفت : « مترس ! از دست ستمگران ، نجات يا فتى » .
يكى از دختران شعيب گفت : « اى پدر ! او را استخدام كن ؛ چرا كه بهترين كسى است كه استخدام مىكنى . هم نيرومند [ و هم ] امانتدار است » .
شعيب عليه السلام به آن دختر گفت : نيرومندىاش را با كشيدن دلو از چاه به تنهايى ، دانستى ، امانتدارىاش را از كجا شناختى ؟
دختر گفت : آنگاه كه به من گفت : « پشتِ سرم حركت كن و مرا راهنمايى نما ؛ چرا كه ما مردمانى هستيم كه به پشت سرِ زنان ، نگاه نمىكنيم » ، دانستم كه او از مردمانى است كه به پشت سرِ زنان ، نگاه نمىكند و اين ، نشانه امانتدارىاش بود .
1 / 4 4 نهايت اخلاص
قرآن
« و در اين كتاب ، از موسى ياد كن ؛ زيرا كه او داراى [ بالاترين مرتبه ] اخلاص ، و رسول و پيامبر [ و الا مقامى ] بود »