تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
مرد گفت : خانه‌ام پشت اين درياست و با دستش به دريا اشاره كرد و محلّ عبادتم همين جاست . گفت هرگاه خواستى ، مرا همين جا مىيابى ، إن‌شاءاللّه . سپس ، مرد به ابراهيم عليه السلام گفت : خواسته‌اى دارى ؟ ابراهيم عليه السلام گفت : « بلى » . مرد گفت : چيست ؟ ابراهيم عليه السلام گفت : « تو ، خدا را بخوانى و من بر دعايت آمين بگويم يا من ، خدا را بخوانم و تو بر دعايم آمين بگويى » . مرد گفت : درباره چه خدا را بخوانم ؟ ابراهيم عليه السلام گفت : « براى مؤمنان گنهكار » . مرد گفت : نه . ابراهيم عليه السلام پرسيد : « چرا ؟ » مرد گفت : سه سال است كه خدا را به خواسته‌اى مىخوانم و تا اين لحظه ، آن را مستحبات نيافته‌ام و از خداوند عز و جل خجالت مىكشم كه او را به خواسته‌اى ديگر بخوانم ، مگر بدانم خواسته‌ام را اجابت كرده است . ابراهيم عليه السلام گفت : « درباره چه دعا كردى ؟ » . مرد گفت : روزى در همين محلّ عبادت بودم كه جوانى زيباروى كه نور از پيشانىاش مىتابيد و گيسوانش از پشت فرو ريخته بود ، از كنارم گذشت ، و گاوى كه گويى روغن به بدنش ماليده بودند و گله‌اى از گوسفندان پرگوشت ، با خود داشت و آنها را به پيش مىبرد . آنچه از وى ديدم ، مرا خوش آمد . پرسيدم : اى جوان ! اين گاو و گله گوسفند از كيست ؟ گفت : از خودم . پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : من ، اسماعيل پسر ابراهيم خليل الرحمن هستم . در آن هنگام ، خداوند عز و جل را خواندم كه خليلش را به من نشان دهد .