امام كاظم عليه السلام آنان را از اين كار ، به شدّت باز داشت و منع كرد و سراغِ [ نشانى ] مرد دشنامگو را گرفت . گفته شد در فلان منطقه از مدينه كشاورزى مىكند .
امام عليه السلام ، سوار بر مَركب ، به سويش رفت و او را در مزرعهاش ديد . با الاغش داخل مزرعه شد . آن مرد فرياد زد : زراعت ما را لگدمال مكن !
امام عليه السلام ، با الاغ از داخل زراعت به سوى مرد رفت تا نزديك وى رسيد . پياده شد و در كنارش نشست . با او خوشوبش كرد و به وى فرمود : « چه قدر خسارت بر زراعت تو وارد كردم ؟ » .
مرد گفت : صد دينار .
فرمود : « اميد دارى چه قدر محصول بهدست بياورى ؟ » .
گفت : غيب نمىدانم .
فرمود : « گفتم چه قدر اميد دارى ؟ » .
گفت : اميد دارم دويست دينار محصول بهدست آورم .
امام كاظم عليه السلام كيسهاى به وى داد كه در آن ، سيصد دينار بود و فرمود : « زراعت تو بر جايش باقى است و خداوند ، آنچه اميد دارى ، به تو روزى مىكند » .
مرد ، به پا خاست و سرِ ايشان را بوسيد و خواست تا از تقصيرش درگذرد . امام عليه السلام تبسّمى كرد و بازگشت .
امام كاظم عليه السلام به مسجد رفت و مرد دشنامگو را ديد كه در مسجد ، نشسته است . وقتى نگاهش به امام عليه السلام افتاد ، گفت : خداوند ، مىداند رسالت خود را كجا قرار دهد !
ياران امام كاظم عليه السلام به سوى آن مرد شتافتند و به وى گفتند : داستان چيست ؟ تو تا به حال به گونهاى ديگر سخن مىگفتى ؟ !
مرد گفت : « شنيديد الآن چه گفتم » و شروع به دعا كردن براى امام كاظم عليه السلام كرد . گفتگوها ميان مرد و ياران امام عليه السلام ادامه يافت . وقتى امام كاظم عليه السلام به خانهاش بازمىگشت ، به اطرافيانش كه [ پيش از آن ، ]
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: محمد الريشهري
ص١٧٧