به اين امور ، مقدّمه گفته مىشود زيرا وجود پيدا كردن ماهيّت مأمور بها متوقّف بر اين امور است . « 1 »
8 - اشكالى كه نسبت به مقدّمه بودن اجزاء نسبت به مركّب و واجب شده چيست ؟ ( و ربّما يشكل . . . باسرها )
ج : مىفرمايد : بعضى اشكال كردهاند « 2 » كه اساسا اجزاء يك مركب نمىتوانند مقدّمه براى آن بوده و سابق بر مركّب باشند ، زيرا مركّب چيزى غير از تمام اجزائش نمىباشد . « 3 »
9 - جواب مصنّف به اشكال امتناع اطلاق مقدّمه بر اجزاء يك مركّب چيست ؟ ( و الحلّ انّ . . من اعتبار اشتراط الاجتماع )
ج : مىفرمايد : اگرچه حقّ همين است كه تغاير و دوئيّت بين اجزاء با مركّب نمىباشد ولى
هامش
بوده و قوام واجب به آن نمىباشد بلكه وجود واجب در خارج به نحو صحيح و يا اصل وجود ، متوقّف بر اين امور است . و مثالهاى ديگر مثل قطع مسافت براى حجّ و نصب نردبان براى رفتن به پشت بام .
( 1 ) - بههمينجهت به اين مقدّمات گفته مىشود « مقدّمات وجوديّه » در مقابل « مقدّمات وجوبيّه » .
( 2 ) - محمد تقى اصفهانى در « هداية المسترشدين / 216 » طرح اين اشكال را نسبت به بعضى از افاضل داده است .
( 3 ) - زيرا مقدّمه همانطور كه از عنوانش پيداست يعنى چيزى كه سابق و مقدّم بر مأمور به است و مأمور به ( واجب ) برآن متوقّف است . بنابراين ، بايد آن را جلوتر انجام داد تا بتوان به انجام واجب رسيد . در صورتى كه اجزاء ، مقدّم بر واجب نبوده بلكه اجزاء ، خود واجب و مأمور به هستند . اگر اجزاء را مقدّمه فرض كنيم اوّلا : لازم مىآيد توقّف شىء بر خودش . ثانيا : اجتماع وجوبين لازم مىآيد به اينكه جزء مركّب از آنجا كه به عنوان مقدّمه بوده ، واجب غيرى و از آنجا كه در ضمن مركّب كه واجب نفسى بوده ، واجب نفسى باشد و اين محال است چرا كه منجر به اجتماع نقيضين مىشود . خلاصه بين مقدّمه با ذى المقدّمه بايد مغايرت باشد و حال آنكه مغايرت بين مركّب و اجزائش تالى فاسد دارد كه يا توقّف شىء بر خودش و يا منجر به اجتماع نقيضين مىشود .