تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
فرستاد و از مردم خواست كه به يارى كاروان او بيايند . جمع كثيرى جز اندكى ، از قبيل ابو لهب بيرون آمدند . پيامبر در هشتم ماه رمضان به راه افتاد . عمرو بن ام مكتوم را به جاى خود در مدينه معين كرد تا با مردم نماز بخواند و ابو لبابه را نيز از روحاء ، به مدينه فرا خواند و امور شهر را به دست او داد . لواء را به مصعب بن عمير داد و به دست على و مردى از انصار هر يك رايتى داد . گويند اين دو رايت سياه رنگ بودند . در اين روز اصحاب او را ، تنها هفتاد شتر بود . قيس بن ابى صعصعه از بنى النجار را بر ساقه قرار داد . رايت انصار آن روز به دست سعد بن معاذ بود . پس با سعد بن معاذ به راه افتادند و نقب مدينه را طى كردند تا به ذو الحليفه رسيدند و از آنجا به صخيرات اليمام [ 1 ] . سپس به چاه روحاء رسيدند آنگاه بر جانب راست راه گرديدند و به صفراء درآمدند . پيامبر ( ص ) پيش از آن بسبس بن عمرو الجهنى حليف بنى ساعده و عدى بن ابى الزغباء الجهنى حليف بنى النجار را به بدر روانه داشته بود تا اخبار ابو سفيان و ديگران را تجسس كنند . سپس از صفراء بر دست راست گرديد و به وادى ذفران [ 2 ] درآمد . در آنجا خبر گرد آمدن و بيرون شدن قريش از مكه به او رسيد . با اصحابش به مشورت نشست . مهاجران سخن گفتند و نيك گفتند ، ولى او مىخواست انصار چيزى بگويند . آنان دريافتند و سعد بن معاذ از سوى ديگران سخن گفت : « اى پيامبر خدا ، اگر پيشنهاد كنى كه با تو در اين دريا فرو رويم ، چنان خواهيم كرد ، هر جا خواهى ما را ببر » . پيامبر شادمان شد و گفت : پيش برويد كه خداوند به دست افتادن يكى از دو گروه را به من بشارت داده است . پس از ذفران به نزديكى بدر حركت كرد و على و زبير و سعد را با چند تن ديگر براى تحصيل خبر روانه داشت . آنان دو جوان از قريش را ديدند و دستگيرشان كرده ، آوردند . پيامبر ( ص ) نماز مىخواند . گفتند كه ما براى قريش آب مىبريم . اصحاب كه نمىخواستند با قريش رو به رو شوند و اميد به كاروان مىداشتند تا غنايم به دست آورند ، سخن آن دو را باور نكردند و آن دو را بزدند و آنان مىگفتند كه ما از آن كاروانيم . چون پيامبر ( ص ) سلام نماز بداد بر آنان خرده گرفت و به دو جوان گفت : به من بگوييد كه قريش كجايند ؟ گفتند : آن سوى اين تپه‌هاى ريگ . آنان يك روز ده شتر مىكشند و يك روز نه تا . پيامبر گفت : شمارشان ميان نهصد تا هزار نفر است . از آن سو بسبس و عدى براى كسب خبر رفتند تا در بدر فرود آمدند . شتران خود را در كنار آب خوابانيدند و با مشكى كه داشتند از پى آب رفتند و مجدى بن عمرو الجهنى [ 3 ] نزديك آنان بود . عدى شنيد كه زنى از زنان حى به زن ديگر مىگويد كاروان تا پس فردا در مىرسد و من بر ايشان كار خواهم كرد و طلب تو را خواهم داد . پس آن زن نزد مجدى بن عمرو آمد و او هم تصديق كرد . بسبس و عدى باز گشتند و خبر بياوردند .
هامش
[ ( 1 ) ] تمام . [ ( 2 ) ] دقران . [ ( 3 ) ] مجدى بن جهينه .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 411 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى