را دريابم و از مال خود ، تحفه و هديهاى ببرم ، مرد اجابت كرد . آن زن براى عيال و دختران حضرت صادق عليه السّلام جامههاى فاخر مهيّا نمود ، شوهرش نيز هزار دينارى كه هر سال براى آن حضرت مىبرد ، در كيسهاى كرد و در درج آن زن نهاد كه در آنجا زرّينهاى بود و بر آن قفل زد ، چون به مدينه رسيدند ، آن مرد درج را خواست كه هزار دينار را خدمت امام ببرد .
مرد درج را گرفت ، به قفل و مهر او نگاه كرد ، برقرار بود . وقتى قفل را گشود ، ديد هزار دينار نيست به زن گفت : چه شده ؟
گفت : نمىدانم و با ما هم كسى نيست كه متّهم باشد . مرد زرّينهء زن را نزد همشهرى خود برده ، هزار دينار قرض نموده ، پيش امام برد .
حضرت فرمود : هزار دينار درج را ما برديم ، ما به آن احتياج پيدا كرديم ، كسى را فرستاديم ، آن را نزد ما آورد : بصيرت آن مرد زياد شد و زرّينهء زن را كه گرو گذاشته بود ، پس گرفت . بعد از آن به جهت كارى از سرا بيرون آمد ، چون بازگشت ، ديد زنش در حال نزع است ، پرسيد : چه شده ؟
گفتند : دردى به دلش آمد و چنين شد . مرد به بالينش نشست تا زن وفات يافت .
چشمش را فروخواباند ، دهانش را بست ، جامهاى بر او پيچيد و تهيّهء حنوط و كندن گور نمود . پيش امام رفت و از وى خواست تفضّل كند و بر او نماز گزارد .
امام دو ركعت نماز گزارد ، دست به دعا برداشت و فرمود : به منزل خود برو كه اهلت زنده شد . آن مرد رفت و چنان يافت كه امام فرموده بود . حمدوشكر نمود و به حجّ رفتند . در طواف بودند كه نظر زن به امام عليه السّلام افتاد ، به شوهرش گفت : اين مرد كيست ؟
گفت : او مولاى ما ، ابو عبد اللّه است .
زن گفت : به خدا او را ديدم كه بر ساق عرش دست زد و گفت : روح او را برگردانيد ! روح مرا به من برگرداندند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 696
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٩٦