زن گفت : از قبيلهء حمير .
ابراهيم برگشت و اسماعيل را نديد . نامهاى نوشت ، به آن زن داد و گفت : شوهرت كه آمد ، اين نامه را به او بده ! چون اسماعيل برگشت و نامه را خواند ، پرسيد : مىدانى آن مرد چه كسى بود ؟
گفت : او را بسيار نيكو و شبيه به تو يافتم .
اسماعيل گفت : او پدر من بود .
گفت : يا سواتاه از او .
اسماعيل گفت : چرا مگر نظر او بر چيزى از بدن تو افتاد ؟
گفت : نه ! و لكن مىترسم كه در خدمت به او تقصير كرده باشم .
زن عاقله به اسماعيل گفت : آيا بر اين دو درگاه ، دو پرده ، يكى از اين جانب و يكى از آن جانب بياويزيم ؟
گفت : بلى ! پس دو پرده ساختند كه طول آنها دوازده ذراع بود و بر آن درها آويختند . زن از پردهها خوشش آمد و گفت : آيا براى كعبه ، جامه نبافيم تا همهء كعبه را بپوشانيم چون اين سنگها بدنماست .
اسماعيل گفت : بلى ! به سرعت متوجّه شد و پشم بسيارى ميان قبيلهء خود فرستاد كه آنها را برايش بريسند ، از آن روز اين سنّت در ميان زنان به هم رسيد كه در اين باب از يكديگر مدد طلبند . آن زن به سرعت كار مىكرد و از قبيله و آشنايان يارى مىطلبيد و از هر طرفى كه فارغ مىشد ، مىآويخت . چون موسم حجّ شد ، جامهء يك طرف تمام نشد ، به اسماعيل گفت : چه كنيم جامهء اين جانب تمام نشده ، آنگاه براى آن طرف جامهاى از برگ خرما ترتيب داد و آويخت .
با فرارسيدن موسم حجّ اعراب بسيار آمدند بر وجهى كه پيشتر نمىآمدند و امرى چند مشاهده كردند كه خوششان آمد و گفتند : سزاوار است براى عمارت كنندهء اين خانه هديه بياوريم . از آن روز هديه براى كعبه مقرّر شد ، هر قبيلهاى از قبايل عرب از زر و چيزهاى ديگر براى خانه هديه آوردند ، تا آنكه مال بسيارى جمع شد و آن
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 302
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٠٢