كه تو را تعظيم كنم ، مقدّم دارم و براى اجلال تو از عقب تو راه روم .
پادشاه گفت : خداى تو چنين به تو وحى كرد ؟ !
ابراهيم گفت : بلى !
پادشاه گفت : شهادت مىدهم كه خداى تو صاحب رفق ، مدارا ، كرم و بردبارى است ، مرا در دين خود راغب گردانيدى .
پادشاه با ابراهيم وداع كرد و ابراهيم روانه شد تا در اعلاى شامات فرود آمد و لوط را در ادناى شامات گذاشت . چون فرزند به هم رسانيدن ابراهيم دير شد ، به ساره گفت :
اگر مىخواهى هاجر را به من به فروش ! شايد خدا فرزندى به من كرامت نمايد كه خلف ما باشد ، لذا هاجر را از ساره خريد ، با او مقاربت كرد و اسماعيل به وجود آمد .
اين ناچيز گويد : در صورتى كه غيبت ابراهيم عليه السّلام از نمرود و نمروديان جايز باشد كه در آنوقت ، حضرتش حجّت خدا بر ايشان بود و چنين غيبتى به حكم ربّ الارباب از آن جناب واقع گردد ؛ پس چه استبعاد است در غيبت حجّت عصر ما از ميان مردمان و به عمرى كه مستبعد آن جز اشخاص جاهل و نادان كسى نيست ، فتبصّر !
بنابر آنچه صدوق رحمه اللّه در كمال الدين « 1 » فرموده ، سوّمين غيبت حضرت خليل الرحمن وقتى بود كه آنجناب به جهت اينكه از مخلوقات الهى عبرت گيرد ، به تنهايى در بلاد سير مىفرمود .
چنانچه در همان كتاب ، بحار الانوار « 2 » و غير اينها « 3 » از كتب معتبرهء اخبار ، به سندهاى صحيح و معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام روايت نمودهاند كه فرمود :
روزى ابراهيم بيرون رفت و در شهرها مىگشت كه از مخلوقات خدا عبرت گيرد ، به بيابانى گذشت . ناگاه شخصى ديد كه ايستاده و نماز مىكند ، صدايش به آسمان بلند شده و جامههايش از مو است .
ابراهيم نزد او ايستاد و از نمازش تعجّب نمود . سپس نشست و انتظار كشيد تا او از
هامش
( 1 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، صص 141 - 140 .
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 12 ، صص 81 - 80 .
( 3 ) . تفسير ابى همزة الثمالى ، صص 224 - 223 .