فرمود : آن حاجت چيست ؟
عرض كردم : از شما شنيدم كه مىفرمودى ؛ بعد از اينكه خداوند عالم تو را به آسمان عروج داد ، پيغمبرى در آخر الزمان مىآيد ، كه به او بشارت دادى و بعد از طول زمانى بسيار تو با ملايكه از آسمان نازل مىشوى و گفتى قدمى برنمىدارى مگر آنكه ذرّيّهء پيغمبر آخر الزمان با تو خواهد بود كه زمين را پر از عدل مىنمايد بعد از اينكه از ظلم و جور پر شده است ؛ پس از تو سؤال مىنمايم كه از خدا بخواهى تا آنوقت مرا زنده بدارد !
آنگاه حضرت عيسى دست مرا گرفت و فرمود : در اين كوه ساكن باش كه خداوند تو را از چشم خلق روزگار مخفى مىدارد ، تا آنكه لشكرى از امّت محمد صلّى اللّه عليه و إله به اين مكان مىرسند ، در نزديكى تو منزل مىنمايند و صداى مؤذّن آن لشكر را مىشنوى .
عرض كردم : يا نبىّ اللّه ! آن مؤذّن را مىشناسى ؟
فرمود : همهء ايشان را مىشناسم و امر ايشان اعجب الامور است و فرمود : اسم آن مؤذّن ، بطله است ، نيز از آنچه در ميان تمام اين امّت و اصحاب اين پيغمبر مبعوث از بغض و عداوت ايشان با وصىّ و اهل بيت او جارى مىشود ، مرا خبر داد .
بعد از آن رغيب گفت : اى مؤذّن ! آن نبىّ موعود كه اسمش محمد صلّى اللّه عليه و إله است ، چه شده ؟
مؤذّن گفت : دنيا را وداع فرموده ، به عالم بقا رحلت نمود .
گفت : بعد از او چه كسى متولّى امر امّتش شده ؟
گفت : ابو بكر .
رغيب گفت : به ابو بكر بگو !
مؤذّن گفت : ابو بكر نيز وفات كرده .
گفت : چه كسى به جاى او نشسته ؟
مؤذّن گفت : عمر بن الخطّاب .
گفت : به عمر بگو با وصىّ محمد ، فعلى را به جا آورديد كه احدى از امم سابقه بدين
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 123
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص١٢٣