[ حكايت رغيف ]
در سير الصحابه ، كتاب عبد القادر شهرزورى ، كتاب ابو سفيان دمشقى و دلائل النبوّهء ضياء الدين شافعى ؛ بنابر آنچه سيّد جليل معاصر و الواصل إلى رحمة اللّه ، الملك الغافر ، مرحوم حاج سيّد اسماعيل نورى - مجاور نجف اشرف حيّا و ميّتا - در جلد دوّم كفاية الموحّدين نقل فرموده ، چنين روايت كردهاند :
فتح نهاوند در زمان عمر بن الخطّاب و به دست سعد بن ابى وقّاص واقع شد و چون در وقت عصر به نهاوند مرور نمودند ، به مؤذّن خود بطله امر كرد تا اذان عصر بگويد .
مؤذّن تا شروع به اذان نمود و گفت : « اللّه اكبر » از كوه صدايى بلند شده ، گفت :
« كبّرت تكبيرا » ، وقتى مؤذّن گفت : « أشهد أن لا إله إلّا اللّه » باز صدايى بلند شد كه اين كلمهاى است كه اهل آسمانها و زمينها آن را مىشناسند و چون مؤذّن گفت : « أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه » باز از آن كوه صدايى بلند شد كه نبىّ امّى است .
سپس مؤذّن گفت : ما آواز تو را شنيديم ، ولى شخص تو را نديديم ، براى ما ظاهر شو ! ناگاه كوه شكافته و شخص بلندقامتى ظاهر شد كه موى سرش سفيد شده بود و ريش انبوهى داشت .
مؤذّن گفت : خدا تو را رحمت كند تو كيستى ؟
گفت : رغيب .
مؤذّن گفت : از اصحاب كيستى ؟
گفت : از اصحاب عيسى بن مريم عليهما السّلام .
مؤذّن گفت : سبب مكث تو در اين كوه چه بوده است ؟
گفت : در زمان سياحت مسيح بن مريم با او بدين مكان رسيديم و من او را نيكو خدمت مىنمودم ، آن بزرگوار در اين مكان به من فرمود : اگر حاجتى دارى از من طلب نما تا از خداوند عالم برايت درخواست نمايم !
عرض كردم : بلى !