بعضى از افاضل خواست كه نسخهاى كند . پس او ابا كرد از دادن و آن كتاب بزرگى بود . تا آن كه اتّفاق افتاد كه به او داد به شرط آنكه يك شب بيشتر نزد او نماند و استنساخ آن كتاب نمىشد ، مگر در يك سال يا بيشتر .
پس علّامه ( ره ) آن را به منزل آورد و شروع كرد در نوشتن آن در آن شب . پس چند صفحه نوشت و ملامت پيدا كرد . پس ديد مردى از در داخل شد به صفت اهل حجاز و سلام كرد و نشست .
آن شخص گفت : « اى شيخ ، تو مسطر بكش براى من اين اوراق را ! و من مىنويسم . »
پس شيخ براى او مسطر مىكشيد و آن شخص مىنوشت و از سرعت كتابت ، مسطر به او نمىرسيد . چون بانگ خروس صبح برآمد ، كتاب بالتمام به اتمام رسيده بود .
و بعضى گفتهاند كه : چون شيخ خسته شد ، خوابيد . چون بيدار شد ، كتاب را نوشته ديد .
« و اللّه اعلم . »
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 532
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥٣٢