تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
فرمود : « عاشورا بخوان ! » و عاشورا نيز حفظ نداشتم و تاكنون ندارم . پس برخاستم و مشغول خواندن زيارت عاشورا شدم از حفظ ، تا آن‌كه تمام لعن و سلام و دعاى علقمه را خواندم . ديدم بازآمد و فرمود : « نرفتى ؟ هستى ؟ » گفتم : نه ، هستم تا صبح . فرمود : « من حال ، تو را به قافله مىرسانم . » پس رفت و بر الاغى سوار شد و بيل خود را به دوش گرفت و آمد . فرمود : « به رديف من بر الاغ من سوار شو ؟ » سوار شدم . پس عنان اسب خود را كشيدم ، تمكين ننمود و حركت نكرد . فرمود : « جلو اسب را به من ده . » دادم . پس بيل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد . اسب در نهايت تمكين متابعت كرد . پس دست خود را به زانوى من گذاشت و فرمود : « شما چرا نافله نمىخوانيد ؟ نافله ! نافله ! نافله ! سه مرتبه فرمود . » و باز فرمود : « شما چرا عاشورا نمىخوانيد ؟ عاشورا ! عاشورا ! عاشورا ! » سه مرتبه . و بعد فرمود : « شما چرا جامعه نمىخوانيد ؟ جامعه ! جامعه ! جامعه ! » و در وقت طى مسافت به نحو استداره سير مىنمود . يك‌دفعه برگشت و فرمود : « آن است رفقاى شما » كه در لب نهر آبى فرود آمده ، مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند . پس من از الاغ پايين آمدم . كه سوار اسب خود شوم و نتوانستم . پس آن جناب پياده شد و بيل را در برف فرو كرد و مرا سوار كرد و سر اسب را به سمت رفقا برگرداند . من در آن حال ، به خيال افتادم كه اين شخص كى بود كه به زبان فارسى حرف مىزد و حال آن‌كه زبانى جز تركى و مذهبى ، غالبا جز عيسوى ، در آن حدود نبود و چگونه به اين سرعت مرا به رفقاى خود رسانيد . پس در عقب خود نظر كردم احدى را نديدم و از او