تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
دارد و هفت علامت دارد : سه بر جانبى و چهار بر جانبى كالدراهم سياه و سفيد ، همچون درم‌ها . » پس رفتم ، پس مرا ديگر بار بازگردانيد و گفت : « هفتاد روز يا هفت روز ما اينجاييم اگر بر هفت روز حمل كنى ، دليل كند بر شب قدر كه بيست و سوم است و اگر بر هفتاد حمل كنى ، شب بيست و پنجم ذى القعدة الحرام بود و روز بزرگوار است . » پس حسن مثله گفت : من بيامدم و تا خانه آمدم و همه شب در انديشه بودم تا صبح اثر كرد . فرض بگزاردم و نزديك على بن منذر آمدم و آن احوال با وى بگفتم . او با من بيامد . رفتم بدان جايگاه كه مرا شب برده بودند . پس گفت : باللّه ! نشان و علامتى كه امام عليه السّلام مرا گفت ، يكى اين است كه زنجيرها و ميخ‌ها اينجا ظاهر است . پس به نزديك سيّد ابو الحسن الرضا شديم ، چون به در سراى وى برسيديم ، خدم و حشم وى را ديديم كه مرا گفتند : « از سحرگاه سيّد ابو الحسن در انتظار تو است . تو از جمكرانى ؟ » گفتم : بلى . من در حال به درون رفتم و سلام و خدمت كردم . جواب نيكو داد و اعزاز كرد و مرا به تمكين نشاند و پيش از آن‌كه من حديث كنم ، مرا گفت : اى حسن مثله ! من خفته بودم . در خواب ، شخصى مرا گفت : « حسن مثله نام ، مردى از جمكران ، پيش تو آيد بامداد ، بايد كه آنچه گويد سخن او را مصدّق دارى و بر قول او اعتماد كنى كه سخن او سخن ماست ، بايد كه قول او را ردّ نگردانى . » از خواب بيدار شدم . تا اين ساعت منتظر تو بودم . حسن مثله احوال را به شرح با وى بگفت . در حال بفرمود تا اسب‌ها را زين برنهادند و بيرون آوردند و سوار شدند . چون به نزديك ده رسيدند ، جعفر راعى ، گله را بر كنار راه داشت . حسن مثله در ميان گله رفت و آن بز ، از پس همهء گوسفندان مىآمد ، پيش حسن مثله دويد و او آن بز را برگرفت كه بها به وى دهد و بز را بياورد . جعفر راعى سوگند ياد كرد كه من هرگز اين بز را نديده‌ام و در گلهء من نبوده است ، الّا امروز كه مىبينم و هر چند كه مىخواهم كه اين بز را بگيرم ، ميسّر نمىشود و اكنون كه