كن مال را . »
آن مرد گفت : بيرون آوردم از آن چه با من بود ، شش اشرفى نكشيده و باقى را حمل كردم . توقيع صادر شد : « اى فلان ! وزن كن آن شش اشرفى را كه بيرون آوردى بىوزن و وزن آن شش مثقال و پنج دانگ و حبه و نصف حبه است . »
آن مرد گفت : وزن كردم اشرفىها را و ديدم كه چنان است كه فرموده . « 1 »
حديث بيست و دوم
نيز روايت كرده از اسحاق بن حامد كاتب ، كه گفت : در قم مرد بزّاز مؤمنى بود و او شريك مرجئه داشت ، يعنى از اهل سنّت يا طائفهاى از ايشان . پس جامهء نفيسى به دست ايشان افتاد .
آن مؤمن گفت : اين جامه صلاحيّت دارد براى مولاى من .
آن شريك گفت : من مولاى تو را نمىشناسم ، لكن هر چه مىخواهى در اين جامه بكن .
چون آن جامه به حضرت رسيد ، آن را از طرف طول نصف كردند و نصف آن را برداشتند و نصف ديگر را ردّ كردند و فرمود : « ما را احتياجى نيست در مال مرجئى . » « 2 »
حديث بيست و سوّم
نيز روايت كرده از محمّد بن الحسن صيرفى كه گفت : اراده كردم كه به حجّ بروم و با من مالى بود كه بعضى از آن طلا و بعضى نقره بود . آن چه طلا داشتم و نقره ، گداخته ، سبيكه كردم و اين مالها را به او داده بودند كه تسليم شيخ ابو القاسم حسين بن روح كند . گفت :
چون به سرخس رسيدم ، خيمهء خود را برپا كردم در جايى كه در آن رمل بود و مشغول شدم به جدا كردن طلا و نقره .
پس يكى از آن سبيكهها افتاد و در رمل فرورفت ، من نمىدانستم . گفت : چون به
هامش
( 1 ) . الثاقب فى المناقب ، ص 600 .
( 2 ) . همان .