درآمدى به واسط . »
گفت : مرا از اين ، غم شديدى پيدا شد و گفتم : مثل منى را براى چنين امرى مىفرستند و حمل مىكند اين چيز اندك را ؛ پس رفتم به واسط و از كشتى در آمدم .
اول كسى را كه ملاقات كردم ، سؤال كردم از او از حال حسن بن قطاة صيدلانى ، وكيل وقت به واسط .
گفت : « من همانم ! تو كيستى ؟ »
گفتم : « ابو جعفر عمرى تو را سلام مىرساند و اين دو جامه و اين كيسه را داده كه تسليم كنم به تو . »
گفت : « الحمد للّه ! پس ، به درستى كه محمّد بن عبد اللّه حايرى وفات كرد و من بيرون آمدم به جهت اصلاح كفن او . »
جامه را گشود ، ديد كه در آن است آن چه را به او احتياج دارد از حبر و كافور ، و در آن كيسه ، كرايهء حمّالهاست و اجرت حفّار .
گفت : پس تشييع كرديم جنازهء او را و برگشتم .
حديث بيستم
نيز روايت كرده از محمّد بن شاذان بن نعيم ، گفت : مالى به هديه فرستادم و شرح نكردم كه از جانب كيست .
جواب آمد : « رسيد چنين و چنين از مال فلان بن فلان و از مال فلان ، فلان قدر . » « 1 »
حديث بيست و يكم
نيز روايت كرده از ابو العباس كوفى كه گفت : مردى مالى حمل كرد كه آن را برساند و دوست داشت كه واقف شود بر دلالتى ، يعنى بر معجزهاى . پس توقيع بيرون آمد : « اگر طلب كنى رشد را ، ارشاد خواهى يافت و اگر جستجو كنى ، مىيابى . مىگويد مولاى تو كه حمل
هامش
( 1 ) . الثاقب فى المناقب ، ص 599 .