امّ سليم ؛ گفت : سپس آمدم نزد على بن الحسين عليهما السّلام و آن جناب در منزل خود ايستاده بود ، نماز مىكرد در شب و روز هزار ركعت . اندكى نشستم و خواستم مراجعت نمايم و اراده نمودم كه برخيزم ؛ چون آن قصد را كردم ، متوجّه من شدند به انگشترى كه در انگشت بود و بر آن نگين حبشى بود ، پس ديدم كه در آن مكتوب بود :
« مكانك يا امّ سليم ! انبئك بما جئتنى له . »
به جاى خود نشين ، اى امّ سليم ! كه خبر خواهم داد تو را به آن چه براى آن آمدى .
گفت : پس نماز خود به تعجيل كرد .
چون سلام داد ، فرمود : « اى امّ سليم ! سنگريزه بياور براى من ! »
بدون آن كه سؤال كنم از جنابش از مقصدى كه براى آن آمدم . پس سنگريزه از زمين گرفتم ، به او دادم . پس آن را گرفت و ميان دو كف خود گذاشت ، پس آن را مانند آرد ، نرم كرد . آنگاه آن را خمير نمود و آن را ياقوت سرخى كرد ؛ آنگاه آن را مهر كرد ، پس نقشى در آن ثابت شد .
پس نظر كردم ، و اللّه به اعيان آن قوم ، يعنى همان اسامى شريفه ؛ چنان چه ديده بودم در روز حسين عليه السّلام . پس گفتم به آن جناب كه كيست وصىّ تو ، فداى تو شوم ! ؟
فرمود : « هر كسى كه بكند آن چه را كه من كردم و درك نخواهى كرد پس از من ، مثل مرا . »
امّ سليم گفت : پس فراموش كردم كه سؤال كنم از او كه بكند آن كارى را كه پيش از او كردند از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على و حسن و حسين عليهم السّلام چون از خانه بيرون رفتم و گامى برداشتم ، آواز داد مرا : « اى امّ سليم ! »
گفتم : لبيك ! فرمود : « برگرد ! »
پس برگشتم و ديدم آن جناب را كه در وسط صحن خانه ايستاده ، آنگاه رفت و داخل خانه شد و او تبسّم مىكرد و فرمود : « بنشين اى امّ سليم ! »
پس من نشستم . پس دست راست خود را كشاند ، پس شكافت خانهها و ديوارها و كوچههاى مدينه را و از چشمم پنهان شد ؛ آنگاه فرمود : « بگير ، اى امّ سليم ! »
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٣٥٣