تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
به روايت ديگر « آن بيرق را چون بجنباند ، دل‌هاى مؤمنين مانند پارهء آهن شود و قوّت چهل مرد يابند و در قبور مردگان مؤمن ، فرح داخل شود و يكديگر را به خروج قائم عليه السّلام مژده دهند » « 1 » . و در روايت " مفضل " امام صادق عليه السّلام مىفرمايد : « گويا قائم عليه السّلام را در بالاى منبر كوفه مىبينم كه سيصد و سيزده نفر اصحاب او در اطراف او هستند و ايشانند صاحبان ولايت و دوستى ما و حكّام خدا بر روى زمين بر مخلوق . پس آن حضرت از زير قباى خود مكتوب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را و عهدنامهء او را كه با مهر طلا ممهور است بيرون آورد و چون اصحاب آن را ببينند مانند گوسفند از اطراف آن متفرّق گردند و از ايشان كسى باقى نماند مگر وزير و يازده نفر نقيب ، چنان كه در نزد موسى عليه السّلام همين‌قدر باقى ماند . پس اطراف عالم را بگردند و باز ناچار بر سر آن حضرت جمع شوند . به‌خدا قسم من مىدانم آن كلام را كه قائم عليه السّلام به ايشان مىگويد و ايشان بر او انكار كرده [ و ] متفرّق مىشوند » « 2 » . در روايت " جابر " حضرت باقر عليه السّلام فرمود : « گويا اصحاب قائم عليه السّلام را مىبينم كه ما بين مشرق و مغرب را احاطه كرده بر ايشان مسلط شده‌اند ، و هيچ‌چيز نمانده مگر آنكه مطيع و منقاد ايشان شده ؛ حتى درندگان روى زمين و درندگان طيور ، حتى آنكه زمين بر زمين ديگر افتخار مىكند كه امروز مردى از اصحاب قائم عليه السّلام از سر من گذشت » « 3 » . و در روايت " مفضل " امام صادق عليه السّلام فرمود : « پيراهن يوسف عليه السّلام پيراهنى است كه جبرئيل آن را از براى خليل آورد كه آتش نمرود بر او اثر نكرد . چون وفاتش رسيد آن را در ميان بازوبند گذاشته به بازوى اسحاق عليه السّلام بست ، و او به بازوى يعقوب عليه السّلام ، و چون يوسف عليه السّلام متولد شد يعقوب عليه السّلام آن را به بازوى او بست ، و آن در بازوى او بود تا آنكه امرش به آنجا رسيد كه رسيد . پس چون يوسف عليه السّلام آن را از ميان بازوبند درآورد بويش به مشام يعقوب عليه السّلام رسيد كه گفت :
إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ
« 4 » و با آن پيراهن به
هامش
( 1 ) . غيبت نعمانى ، ص 310 ، باب 19 ، ح 5 . ( 2 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 672 و 673 ، باب 58 ، ح 24 . ( 3 ) . همان ، ص 673 ، باب 58 ، ح 25 . ( 4 ) . سوره يوسف ، آيه 94 : « . . . پدرشان [ - يعقوب ] گفت : من بوى يوسف را احساس مىكنم ، اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد ! » .