اى غائب از نظر به خدا مىسپارمت * جانم به سوختى و به جان دوست دارمت
تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك * باور مكن كه دست ز دامن به دارمت
از دست غيبت تو شكايت نمىكنم * تا نيست غيبتى نبود لذت حضور !
ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم * غم هجران تو را چاره ز جائى بكنيم
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر * خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
روز مرگم نفسى وعدهء ديدار بده * وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
مردم ديدهء ما جز به رخت ناظر نيست * دل سرگشتهء ما غير تو را ذاكر نيست
اشكم احرام طواف حرمت مىبندد * گرچه از خون دل ريش دمى طاهر نيست
از روان بخشى عيسى نزنم پيش تو دم * زانكه در روحفزائى چو لبت ماهر نيست
سخن بگوى كه پيش لب تو جان بدهم * رها مكن كه در اين حسرت از جهان بروم
گداى كوى شمائيم و حسرتى داريم * روا مدار كه محروم از آستان بروم
نشان وصل به ما ده بهر طريق كه هست * كه بارى از پى وصل تو بر نشان بروم
گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى * چون نيك بديدم به حقيقت به از آنى
عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم * روى و رياى خلق به يك سو نهادهايم
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست * كه هرچه بر سر ما مىرود ارادت اوست
نثار روى تو هر برگ گل كه در چمن است * فداى قد تو هر سرو بن كه بر لب جوست