خوش آن زمان كه مرا گويد اى فلان چونى * كند مشافهه به من « 1 » حديث گويد باز « 2 »
روندگان طريقت ره بلا سپرند * كه مرد عشق نينديشد از نشيب و فراز
غم امام نهان به ز مردم ناجنس * كه نيست سينه ارباب كينه محرم راز
وصال او چو ميسر نمىشود اى فيض * در آتش شعف و شوق او بسوز و بساز
[ غزل 90 ]
خداى عزّوجل كارساز بندهنواز ! * مهمّ ما به قدوم ولىّ خويش بساز !
به دست خويش اسيريم فكّك الاسرا * ميان خلق غريبيم اى غريب نواز
جماعتى كه ز ابليس بردهاند گرو * به مكر و حيله و كبر و حسد به رمز و لماز
به اهل علم شبيهند در ميان عوام * زنند دم ز حقيقت به نزد اهل مجاز
همه اثيم و زنميند ، خير « 3 » را منّاع * نميم را همه مشّاء برىء را همّاز
نماز را همه دشمن هماز را همه دوست * نياز را همه كاره ز بس رعونت و ناز
به اهل دين همه « 4 » با قتل و قمع همراهند * كه تا به فسق و ستم دست و پا كنند دراز
مهيمنا تو به زودى امام را بفرست * كه تا رهد دل ارباب دين ز سوز و گداز
چو او ظهور كند اولين مطيع منم * چرا كه در ره تسليم مىكنم پرواز
ز فيض فتنه آخر زمان كفايت كن * خداى عزوجل ! كارساز بندهنواز !
[ غزل 91 ]
دارم از غيبت مهدى گله چندان كه مپرس * كه چنان زو « 5 » شدهام بىسرومان كه مپرس
كار تقوى و صلاح و ورع و طاعت و علم * آنقدر روى نهاده است به نقصان كه مپرس
جاهل و سفله و بىدين همه غالب شدهاند * اهل ايمان و خرد گشته بدانسان كه مپرس
من به اين دانش ناقص كه به خود پندارم * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس
گوشهگيرى و سلامت هوسم بود ولى * آنچنان رونق دينم شده فتّان كه مپرس
گفتگوهاست ز رشك و حسد اين مردم را * هر كسى را غرضى اين كه مگو آن كه مپرس
سبب غيبت مهدى ز خرد جستم گفت * فيض اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس !
هامش
( 1 ) - نسخه ن : من و .
( 2 ) - نسخه ن : راز .
( 3 ) - نسخه ن : و خير .
( 4 ) - نسخه ن : تا .
( 5 ) - نسخه ن : زان .