به عبارت ديگر : به اعتقاد صاحب فصول ، اشكال در هر دو مورد منحصر است به « انقلاب » ، زيرا مثلا « الانسان كاتب بالامكان الخاصّ » به « الانسان شىء له الكتابة » تبديل مىشود و چون ثبوت شىء براى انسان ، ضرورى مىباشد ، قضيّهء « الانسان كاتب » كه ممكنه است به قضيّهء ضروريّه منقلب مىشود . پس ممكن نبودن أخذ مفهوم شىء در « فصل » ( ناطق ) يا « عرض خاصّ » ( ضاحك مثلا ) ، به خاطر لزوم « انقلاب » است نه اينكه به خاطر لزوم أخذ عرض عامّ در « فصل » يا « عرض خاصّ » باشد ( چنانچه سيد شريف تصوّر كرد ) .
جواب از كلام صاحب فصول
مصنّف با استفاده از همان بيان صاحب فصول در ردّ اشكال انقلاب سيّد شريف ، از كلام ايشان جواب مىدهد و مىگويد : اگر « شىء » بهطور مطلق و غير مقيّد ، بر « انسان » حمل شود ، قضيّه ضروريّه مىشود ( زيرا : الانسان شىء بالضرورة ) ، امّا اگر « شىء » را مقيّد ملاحظه كنيم و بگوئيم مثلا : « شىء له النطق يا شىء له الضحك يا شىء له الكتابة » در اينجا انقلاب لازم نمىآيد چون قيد ( نطق ، ضحك ، كتابت و . . . ) امكانى است ، و ثبوت « شىء » مقيّد به قيد امكانى نيز ، امكانى مىشود نه ضرورى .
بنابراين انسان اگرچه شىء است بالضرورة ولى ، شىء ناطق يا ضاحك و يا كاتب و . . .
است بالإمكان ، نه بالضرورة و واضح است كه در اين حال قضيّهء ممكنه خواهد بود و انقلاب پيش نمىآيد .
إلّا به شرط . . .
سپس مصنّف نكتهاى را از اين بيان استثناء مىكند و مىگويد : مگر اينكه صاحب فصول همان مطالبى را كه در « و فيه نظر » بيان كرد و از اشكال انقلاب جواب داد ، در اينجا نيز مطرح كند و بگويد :
اگر ذات موضوع ( ذات مأخوذ در مشتقّ ) در واقع ، مقيّد به وجود قيد است ، قضيّه موجبه ضروريّه به شرط محمول مىشود ، مثلا اگر انسان در واقع قيد « ضحك » را داشته باشد ، در اين فرض قضيّهء « الانسان ضاحك » ضروريّه خواهد بود ، حالا چه « ضحك » بالفعل موجود باشد و چه بالقوّه . زيرا هر قضيّهاى كه به شرط محمول باشد ، ضروريّه است و به اين انقلاب نمىگويند .
شرح كفاية الأصول — صفحة 306
مساهمون: الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
ص٣٠٦