و غايات و تحليل و تجزيهى آنها كار عقل است و ادراك لذتهاى مادى ، عملى است كه حس بر عهده دارد و چون عقل در كار آيد حس ، در وظيفهى خود ضعيف يا به كلى معزول مىگردد پس بدين معنى هم ، غفلت پايه و ستون زندگانى است .
تفصيل اين نكته را از مولانا بشنويد :
گاو اگر واقف ز قصابان بدى * كى پى ايشان بدان دكان شدى
يا بخوردى از كف ايشان سپوس * يا بدادى شيرشان از چاپلوس
ور بخوردى كى علف هضمش شدى * گر ز مقصود علف واقف بدى
پس ستون اين جهان خود غفلتست * چيست دولت كين دوادو با لتست
اولش دو دو به آخر لت بخور * جز درين ويرانه نبود مرگ خر
تو بجد كارى كه بگرفتى بدست * عيبش اين دم بر تو پوشيده شدست
ز آن همىتانى به دادن تن به كار * كه بپوشد از تو عيبش كردگار
همچنين هر فكر كه گرمى در آن * عيب آن فكرت شدست از تو نهان
بر تو گر پيدا شدى زو عيب و شين * زو رميدى جانت بعد المشرقين
حال كاخر زو پشيمان مىشوى * گر بود اين حالت اول كى دوى
پس بپوشيد اول آن بر جان ما * تا كنيم آن كار بر وفق قضا
چون قضا آورد حكم خود پديد * چشم وا شد تا پشيمانى رسيد
مثنوى ، ج 4 ، ب 1327 ببعد اما اگر غفلت استمرار يابد و تامل در عواقب بدل نگذرد حرص و حسد و خشم و شهوت يك بارگى كشور وجود را در تصرف مىآورد و در نتيجه پيكار بشر بر سر جذب منافع هرگز بنهايت نمىرسد و بشر ، خلق ستوران و ددگان به خود مىگيرد و انسانيت روى در حجاب مىكشد و آدمى زادگان با سباع و وحوش هم پايه مىشوند بدين علت است كه حكمت خداوندى بر سبيل تناوب گاه غفلت را بر دلها مىگمارد تا مردم پى كسب و كار گيرند و لذات مادى را