گر هيچ شير ماندست اندر همه جهان * از تير تو گريخته در گوشهى اجم
از شكل خويش عبرت گيرد چو در جهان * هم شكل خويش بيند بر نيزهى علم
ديوان مسعود سعد ، طهران ، ص 341
روزى كه دوان بر اثر آتش شمشير * چون باد خورد شير علم شير اجم را
ديوان انورى ، ص 7
بر سمت غبارى كه ز جولان تو خيزد * چون باد خورد شير علم شير ژيان را
همان مأخذ ، ص 11
كرد بشير علم خانهى خورشيد ، دو * گر چه بتمثال چتر قدر دو پيكر شكست
همان مأخذ ، ص 91 اما مولانا شير علم و باد را مثالى آورده است براى ظهور كثرت و خفاء وحدت و آثار آن در خلق ، بدان مناسبت كه حس باصره صورت شير را بر پردهى علم مىبيند و حركت و جنبش آن را مشاهده مىكند ولى باد را كه محرك اوست نمىنگرد زيرا باد به چشم ديده نمىشود ، اين تمثيل را ممكن است براى توضيح فناى فعلى آورده باشد و يا آن كه تقرير و نمودارى باشد براى تعبير :
« فانى نما » . عين اين مثال را مولانا در مثنوى مكرر مىكند . ج 4 ، ب 3051 و اينكه نظير آن :
گر رقص كند آن شير علم * رقصش نبود جز رقص هوا
ديوان ، ب 2723
شقهى علم عالم هر چند كه مىرقصد * چشم تو علم بيند جان تو هوا داند
و آن كس كه هوا را هم داند كه چه بىچاره ست * جز حضرت الا اللَّه باقى همه لا داند
ديوان ، ب 6457 ، 6458