عالم چو سر نايى و او در هر شكافش مىدمد * هر نالهى دارد يقين ز ان دو لب چون قند ، قند
ديوان كبير ، ب 5664
اندر دل آوازى پر شورش و غمازى * آن ناله چنين دانم كز ناى تو مىآيد
ب 6486
به حق آن لب شيرين كه مىدمد در من * كه اختيار ندارد بناله اين سرنا
ب 2569
مقبلترين و نيك پى در برج زهره كيست نى * زيرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
نيها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر * رقصان شده در نيستان يعنى تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ بد بىتو چنگ و نى حزين برد آن كنار و بوسه اين * دف مىگفت مىزن بر رخم تا روى من يابد بها
ب 93 / 94 / 95
بسيار گفتم اى پدر دانم كه دانى اين قدر * كه چون نيم بىپا و سر در پنجهى آن ناييم
ب 14685
همه پر باد از آنم كه منم ناى و تو نايى * چو توى خويش من اى جان پى اين خويش پسندم
ب 16830