هر كه بيدار است او در خواب تر * هست بيداريش از خوابش بتر
چون به حق بيدار نبود جان ما * هست بيدارى چو در بندان ما
در بندان : عمل بستن در ، در محاصره ماندن ، مجازا بسته شدن راه وصول به حق .
اين بيدارى كه مولانا مذمت مىكند هوش و بيدارى و شعور و زيركى در كار دنياست از آن جهت كه امور دنيوى نزد صوفى خيالات و اوهام است و كسى كه در امور دنيا مستغرق شود مانند شخصى است كه در رويا ، دل بصور خيالى مىسپارد و چون بيدار شود چيزى بدست ندارد و حاصل كوشش دنيوى ( از حرص بر جمع مال و حب جاه ) گرفتارى و نگرانى بيشتر است و مثل آنست كه آدمى در حبس افتد و بجاى شكافتن در و گشادن زنجير قفل ديگر بر در زند و زنجير بالاى زنجير نهد و اين نتيجهى بيدارى و زيركى و ادراكى است كه از حق تعالى مدد نگيرد و از وسوسهى شيطان مايه پذيرد .
جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود وز خوف زوال
نى صفا مىماندش نى لطف و فر * نى به سوى آسمان راه سفر
لگد كوب : اسم مصدر است بمعنى لگد كوبى ، مجازا ، رنج و آفت .
نظير : خونريز بمعنى خونريزى :
صبح گران خسب سبك خيز شد * دشنه بدست از پى خونريز شد
مخزن الاسرار نظامى بمنزلهى دليلى است از براى مضمون ابيات پيشين يعنى بيدارى در كار دنيا بدين تقرير كه جان بسبب اشتغال بكسب و تحصيل امور حسى كه خيال محض است و بيم ضرر و اميد بمنفعت و ترس از زوال نعمتهاى محسوس ، از كار اصلى