خواب حسى : خواب كه از عوارض بدن است مقابل : خواب معنوى كه غفلت از دنياست يا واقعه كه انصراف از محسوسات است .
خواب گاه بسبب اعراض جسمانى از قبيل كلال و ماندگى و مرض و گاه بسبب عوارض نفسانى از قبيل خوف و حيرت و دهشت نيز عارض بدن مىشود ( ابن سينا ، طبيعيات شفا ، مباحث نفس ) مقصود مولانا اينست كه عقل كه سراپا بيدارى و هشيارى است تحمل حال مردان را ندارد و چون عارف مختصرى ازين حالت را كه مستى ديدار و غلبهى شهود است باز گفت عقل از دهشت و حيرت مانند خفتگان از كار باز ماند و ادراك آن حالت نتوانست كرد .
رفته در صحراى بىچون جانشان * روحشان آسوده و ابدانشان
وز صفيرى باز دام اندر كشى * جمله را در داد و در داور كشى
فالِقُ الْإِصْباحِ اسرافيل وار * جمله را در صورت آرد ز ان ديار
روحهاى منبسط را تن كند * هر تنى را باز آبستن كند
اسب جانها را كند عارى ز زين * سر النوم اخ الموت است اين
صحراى بىچون : بكنايت : حالت خواب ، عالم غيب ، عالم مثال .
در داد و داور كشيدن : به زير بار تكليف كشيدن .
كركس زرين : مجازا ، آفتاب .
فالق الاصباح : شكافندهى سپيده و روز از ظلمت شب ، خدا كه روز را از پس شب مىآورد . مقتبس است از آيهى كريمه :
فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً
. ( الانعام ، آيهى 96 ) .
منبسط : پهن و گسترده ، مجازا ، غير محدود بتعلق جسمانى ، آزاد از حدود و قيود ، مجرد .