مدح حاضر وحشتست از بهر اين * نام موسى مىبرم قاصد چنين
ور نه موسى كى روا دارد كه من * پيش تو ياد آورم از هيچ تن
مثنوى ، ج 2 ، ب 2494 ، 2495
گفت مكشوف و برهنه گوى اين * آشكارا به كه پنهان ذكر دين
مكشوف : بىپرده ، آشكار .
برهنه : عريان ، مجازا ، روشن و آشكار و خالى از تعريض و كنايت .
غلول : دزدى و خيانت ، بىغلول : مجازا ، بىكم و كاست .
برهنه و بىغلول : واو عطف پس از كلمهى مختوم به « هاء مختفى » گاه در شعر با سكون تلفظ مىشود مانند :
نبيره و پسر داشت هفتاد و هشت * بزد كوس و آمد از ايوان بدشت
شاهنامه
زواره و فرامرز با او بهم * ز هر گونهاى راى زد بيش و كم
همان مأخذ
همىگشت گرد سپه يك تنه * كه دارد نگه ميسره و ميمنه
همان مأخذ دفع دادن : وا پس زدن ، از سر وا كردن ، بهانه آوردن . نظير :
ز خود مىدفع داد از روى خوابش * نداد اين يك سخن را يك جوابش
خسرو نامهى عطار ( فريد الدين ) نيز جع : فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات ، ضميمهى مجلد هفتم ديوان كبير ، انتشارات دانشگاه طهران در ذيل : دفع دادن ، دفع گفتن .
بيت مورد بحث در نسخهى موزهى قونيه ، مكتوب 677 بدين گونه آمده است :