و شب را قياس مىگيرد و بحسب تقدم و تاخر طلوع و غروب آفتاب در مدتى معين يكى را امروز و ديگرى را ديروز مىنامد ولى موجودى كه از زمين برتر باشد و ميان او و آفتاب حائلى وجود نداشته باشد اگر هم مادى فرض شود روز و شب نسبت به او وجود ندارد چنان كه در موضع ديگر از مثنوى فرموده است :
چون زمين بر خاست از جو فلك * نه شب و نه سايه باشد لى و لك
هر كجا سايه ست و شب يا سايگه * از زمين باشد نه از افلاك و مه
مثنوى ، ج 3 ، ب 3567 ببعد پس جان كه مجرد است و در مكان نيست و جايش عالم غيب است از اين فرض برتر است كه امروز و فردايى برايش تصور كنيم . نظير آن در جاى ديگر از مثنوى :
لا مكانى كه درو نور خداست * ماضى و مستقبل و حال از كجاست
ماضى و مستقبلش نسبت بتوست * هر دو يك چيزند پندارى كه دوست
ج 3 ، ب 1151 ببعد
شمس در خارج اگر چه هست فرد * مىتوان هم مثل او تصوير كرد
شمس جان كاو خارج آمد از اثير * نبودش در ذهن و در خارج نظير
در تصور ذات او را گنج كو * تا در آيد در تصور مثل او
اثير : كرهى آتش كه بعقيدهى قدما زير فلك قمر و بالاى كرهى هوا قرار دارد ، فلك .
گنج : اسم مصدر است از گنجيدن بمعنى قرار گرفتن چيزى در چيز ديگر بىكمى و كاستى ، حد و وسعت ظرف نسبت بمظروف .
شمس ، مطابق تعريف منطقيان مفهومى است كلى كه قابل اشتراك است ولى