اشعار از بهايى قدّس سرّه ، نقل از انيس الادباء
عهد جوانى گذشت ، در غم بود و نبود * نوبت پيرى رسيد ، صد غم ديگر فزود
كاركنان سپهر ، بر سر دعوى شدند * آنچه بدادند دير ، باز گرفتند زود . . .
نام جنون را به خود داد بهايى قرار * نيست بجز راه عشق زير سپهر كبود « 1 »
لطيفة
فى كتاب اللطايف آوردهاند كه مردى پيش ابو العينا آمد و گفت : زنى دارم به غايت سليطه و زشترو و بدخو و كهنسال و هميشه بيمار . ابو العينا گفت : مشتاق مرگ او هستى ؟
گفت نه و اللّه ! ابو العينا گفت چرا ؟ گفت : مىترسم از غايت شادى بميرم ! « 2 »
شعر :
فسونگر در حديث چاره سازى * فسونى به نديد از پاكبازى « 3 »
فيه ايضا لطيفة
آوردهاند كه خروسى را در نزد احولى بسته بودند . او را گفتند : هيچ دانى كه مردم احول يكى را دو مىبينند گفت : اين غلط صريح و كذب محض است ؛ زيرا اگر چنين بود بايستى من اين دو خروس را چهار ببينم . « 4 »
فيه ايضا خواجه غلامى را به بازار فرستاد تا انگور و انجير و انار و خرما بگيرد و بياورد .
غلام رفت . پس از زمان درازى بازگشت و يكى از آنها را آورد . خواجه غلام را سرزنش كرد كه : بهجاى اينكه تو را پى يك كار مىفرستم چند كار انجام دهى و بازگردى ، دنبال چند كار مىرود فقط يكى را انجام ميدهى و مىآيى ؟ اتفاقا پس از چندى خواجه مريض شد . غلام را پى طبيب فرستاد . غلام رفت و با چند نفر برگشت . خواجه پرسيد : اينها كيانند ؟ غلام گفت : براى سفارش آن روز ، طبيب آوردم كه ترا علاج كند و مطربى آوردهام كه اگر صحت يافتى براى تو ترانه آغازد و غسال آوردهام اگر بميرى ترا غسل دهد و نوحه گرى آوردهام كه نوحهخوانى كند و حفارى آوردهام كه گور تو را بكند و حافظ آوردم كه
هامش
( 1 ) . انيس الادباء ص 230 .
( 2 ) . انيس الادباء ص 230 .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . همان .