مىخوانم و براى مردم روايت مىكردم تا آنكه شبى ديدم رسول خدا را كه بر كرسى نشسته و در پهلوى او پيرمردى نشسته كه چندان بابَها و نورانى بود كه دل آدمى را مى برد ، پس من نزديك شدم و سلام بر پيغمبر صلى الله عليه و آله كردم ، جواب سلام فرمود ، پس اشاره كرد كه بر عمّم سلام كن ، گفتم كدام عموهاى شما است ؟
فرمود : ابوطالب است .
پس من نزديك رفتم و سلام كردم و گفتم : من قصيده شما را براى مردم روايت مىكنم و مىخواهم شما از من گوش نمائيد .
فرمود : بخوان .
پس من خواندم تا رسيدم :
بِكَفِّ الّذي قامَ مِنْ خُبْثِه * الَى الصّائِنِ الصّادِقِ الْمُتَّقي
فرمود : من گفتهام « الَى الصّابِرِ الصّادِقِ الْمُتَّقي » با « راء » و با « نون » نگفتهام ؛ پس بيدار شدم . « 1 »
و بالجمله قصايد ابوطالب و اشعار او بسيار است ، و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دوست مىداشت كه اشعار ابوطالب عليه السلام را مردم روايت كنند و تدوين نمايند ، و مىفرمود : آنها را ياد بگيريد و تعليم اولادهاى خود نمائيد ، پس همانا ابوطالب عليه السلام بر دين خداى بوده است و در اشعار ابوطالب علم بسيار است . « 2 »
و از اميرابوالفوارس شاعر نقل است كه در مجلس وزير يحيى بن هبيره بودم ، با جماعتى از اماثل و اهل علم كه از جمله آنها ابن خشّاب لغوى و ابوالفرج بن جوزى بود ؛ ذكر اشعار ابوطالب عليه السلام در بين آمده ، وزير گفت : چه نيكو بود اشعار ابوطالب اگر از روى ايمان بود ، چون ابوطالب مسلمان نبوده خوبى اشعار او چه فايده دارد ؟ !
هامش
( 1 ) ( . ) بحارالانوار ( ، ج 35 ، ص 179 . )
( 2 ) ( . ) بحارالانوار ( ، ج 35 ، ص 115 . )