زان كه قِشرِ عقل ، صد بُرهان دهد * عقلِ كُل ، كى گام بىايقان نهد ؟
عقلِ جُزئى ، گاهْ جنبش ، گَهْ سُكون * عقلِ كُلّى ، فارغ از « رَيبُ المَنون » « 29 »
عقلِ جُزئى ، آفتش وَهْم است و ظنّ * زان كه در ظُلْمات شد او را وطن
عقلِ جُزئى ، عقل را بدنام كرد * كامِ دنيا ، مَرد را ناكام كرد
زان كه او ، با شهوت است اى پهلوان ! * آنكه شهوت مىتَنَد ، عقلش مخوان
اى خُنُك آنكس كه عقلش نر بُوَد * نَفْسِ زشتش ماده و مُضطَرّ بُوَد
واى بر عقلى كه آن ماده بُوَد * نفس زشتش نرّ و آماده بُوَد
لا جَرَم ، مغلوب باشد عقلِ او * چون بهجز خُسران نباشد نَقلِ او
عقل را انديشه يوم الدّين بُوَد * اين هَوى و حرص ، حالىبين بُوَد
عقل باشد در اصابَتها فقط * وَهْم افتد در خطا و در غَلَط
عقلِ ايمانى ، چو شحنهء عادل است * پاسبان و حاكمِ شهرِ دل است
شهرِ دل ، از آن شود امنوامان * همچنين ، معنىِ ايمان را بدان
غيرِ اين عقلِ تو ، حق را عقلهاست * كه به آن ، تدبيرِ اسباب سَماست
عقلِ جزئى را وزيرِ خود مگير * عقلِ كُل را ساز سلطان و وزير
جُزءِ تو ، از كُلّ آن ، كُلّى شود * عقلِ كُل ، بر نَفْسِ تو ، غُلّى شود
عقل ، قربان كن به پيشِ مُصطَفى * « حسبى اللّه گو و اللّهام كفى » « 30 »
گر ببازى عقل در عشقِ صَمَد * « عشر امثالت » « 31 » دهد ، بَل هفتصد » « 32 »
هامش
( 29 ) - حوادث روزگار
( 30 ) - بگو : خدا مرا بس است ، و او مرا كافى است .
( 31 ) - عشر امثال ، يعنى ده برابر ؛ و اين ، اشاره به اين آيهء « قرآن » است كه :مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها؛ يعنى آنكس كه يك كار نيكو آورد ، او را دهچندان پاداش است : سورهء 6 آيهء 160
( 32 ) - ابيات مذكور ، از دفترهاى مختلف « مثنوى معنوى » است . ( بعضى از اشعار فوق ، در مجلّد اوّل كتاب ، مقدّمهء جناب شارح ( قده ) صفحهء 22 و منهج اوّل ، صفحات 519 - 520 به مناسبت مقام ، ذكر شده است ) .