كردى از صدق اعتقاد و يقين * خويشى خويش را به حق تسليم ؟
گفت نى ، گفتمش بوقت طواف * كه دويدى به هَروَله چو ظليم
از طواف همه ملائكيان * ياد كردى بگرد عرش عظيم ؟
گفت نى ، گفتمش چو كردى سعى * از صفا سوى مروه بر تقديم
ديدى اندر صفاى خود كونين * شد دلت فارغ از جحيم و نعيم ؟
گفت نى ، گفتمش چو گشتى باز * مانده از هجر كعبه دل به دونيم
كردى آنجا به گور مر خود را * همچنانى كنون كه گشته رميم ؟
گفت ازين باب هرچه گفتى تو * من ندانستهام صحيح و سقيم
گفتم اى دوست پس نكردى حج * نشدى در مقام محو مقيم
رفته و مكّه ديده آمده باز * محنت باديه خريده بسيم
گر تو خواهى كه حج كنى پس ازين * اينچنين كن كه كردمت تعليم
« ناصر خسرو علوى » قدّس سرّه