ظاهر و باطن ، آسوده ندارد تا برسد به اذواق « 18 » و ملاذّ « 19 » الهيّهء دائمهء باقيه كه :
« اگر لذّتِ تركِ لذّت بدانى * دگر لذّتِ نَفْس ، لذّت نخوانى » « 20 »
* * *
هامش
( 18 ) - چشيدنيها
( 19 ) - لذّت يافتنىها
( 20 ) - اين بيت مطلع يكى از شيواترين غزليات اخلاقى و تهذيبى بخش « طيّبات ديوان سعدى » و تمامى غزل اينست :اگر لذّتِ تركِ لذّت بدانى * دگر لذّتِ نَفْس لذّت نخوانى
سفرهاى علوى كند مرغ جانت * گر از چنبر آز بازش رهانى
هزاران در از خَلق بر خود ببندى * گرت باز باشد درى آسمانى
و ليكن تو را صبر عَنقا نباشد * كه در دام شهوت به گنجشك مانى
ز صورت پرستيدنت مىهراسم * كه تا زندهاى ره به معنى ندانى
گر از باغ انست گياهى برآيد * گياهت نمايد گل بوستانى
دريغ آيدت هر دو عالَم خريدن * اگر قدر نقدى كه دارى بدانى
به مُلكى دمى زين نشايد خريدن * كه از دورِ عمرت بشد رايگانى
همين حاصلت باشد از عمر باقى * اگر هم چنينش به آخر رسانى
بگو تا به از زندگانى به دستت * چه افتاد تا صرف شد زندگانى
چنان مىروى ساكن و خواب در سر * كه مىترسم از كاروان بازمانى
وصيّت همين است جان برادر * كه اوقات ضايع مكن تا توانى
صدفوار بايد زبان در كشيدن * كه وقتىكه حاجت بُوَد دُر چكانى
همه عمر تلخى كشيدست « سعدى » * كه نامش برآمد به شيرين زبانى