تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
از عطايش بحر و كان در زلزله * سوى جودش قافله بر قافله
قبله‌ى حاجت در و دروازه‌اش * رفته در عالم به جود آوازه‌اش
هم عجم هم روم هم ترك و عرب * مانده از جود و سخايش در عجب
آب حيوان بود و درياى كرم * زنده گشته هم عرب زو هم عجم

[ حكايت اعرابى درويش و ماجراى زن با او ]

قصه‌ى اعرابى درويش و ماجراى زن با او به سبب قلت و درويشى

يك شب اعرابى زنى مر شوى را * گفت و از حد برد گفت‌وگوى را
كاين همه فقر و جفا ما مىكشيم * جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم
نان‌مان نى نان خورشمان درد و رشك * كوزه‌مان نه آبمان از ديده اشك
جامه‌ى ما روز تاب آفتاب * شب نهالين و لحاف از ماهتاب
قرص مه را قرص نان پنداشته * دست سوى آسمان برداشته
ننگ درويشان ز درويشى ما * روز شب از روزى انديشى ما
خويش و بيگانه شده از ما رمان * بر مثال سامرى از مردمان
گر بخواهم از كسى يك مشت نسك * مر مرا گويد خمش كن مرگ و جسك
مر عرب را فخر غزو است و عطا * در عرب تو همچو اندر خط خطا
چه غزا ما بىغزا خود كشته‌ايم * ما به تيغ فقر بىسر گشته‌ايم
چه عطا ما بر گدايى مىتنيم * مر مگس را در هوا رگ مىزنيم
گر كسى مهمان رسد گر من منم * شب بخسبد قصد دلق او كنم

مغرور شدن مريدان محتاج به مدعيان مزور و ايشان را شيخ و محتشم و و اصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته

بهر اين گفتند دانايان به فن * ميهمان محسنان بايد شدن

[ پرهيز از پيروى مسندنشينان دروغين ]

تو مريد و ميهمان آن كسى * كاو ستاند حاصلت را از خسى
نيست چيره چون ترا چيره كند * نور ندهد مر ترا تيره كند
چون و را نورى نبود اندر قران * نور كى يابند از وى ديگران