بهر آن ، تا ايشان عزّ خود بدانند كه ايشان كهاند ، و حق سبحانه و تعالى اين همه از بهر ايشان آفريده است .
و چون از اينها قومى كافر نعمتى كردند ، بدان ماندى كه چنانكه كسى بدكارى كند ، آنگه او را از آن بد افتد : بدان ماندى كه او را كافر نعمتى قومى خواستى كه بد افتادى - هرچند كه او را ، علم و حكمت او را هيچ بد و تبديل و تغيير نباشد - امّا از بد بندگى ما بدان ماندى كه چنين استى ؛ از آن بود كه گفت :
ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ .
و اين همه عقوبت ، و صعوبت ، و قيامت ، و عذاب دوزخيان ، همه از كفران نعمت است ، و غضب حق تعالى است بر ايشان ؛ و چون ايشان كفران نعمت آوردند ، لا بد اين همه دار و گير و فرمان و قهر در ميان افگند ، تا هركسى به جرم خود گرفتار باشند . و از ديگر سوى همچنين قومى جانهاى شيرين بر ميان بستند تا هركسى ثواب و عقاب يابند ، به جزاى كار خود يابند ؛ چنانكه حق تعالى گفت :
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
؛ و ديگر :
جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ .
و آن حديث ، و آن قوم ، از اين همه بيروناند : اهل طاعت را بهشت و درجات ، و اهل عصيان را دوزخ و دركات ، و دوستان را در بوستان انس او شراب محبّت او ؛ هم در اين جهان نقد ، و هم در آن جهان : و سقيهم ربّهم و عدهاى بهجاى است ، و دوستان و محبّان بر سر كار خوداند ، و علم حق سبحانه و تعالى در اشتياق بنگردد .
امّا در مملكت عزت ، و جبّارى ، و قهّارى ، و در ملك و پادشاهى اين همه در مىبايست :
چون عاصى بود ، دوزخ مىبايست ؛ چون حساب بود ، حسابگاه و ترازو مىبايست ؛ چون انكار بود ، حشر مىبايست . اين همه بر گردن ما لازم آمد ، كه دانست كه ما چه كنيم . اگر بر قضاى خود كار بكردى : قومى را بىهيچ طاعتى در بهشت كردى ابدالآباد ، و قومى را در دوزخ كردى بىهيچ چيزى ابدالآباد ! مر طاعنان ، و بدبندگان را جاى گفتوگوى بودى . او به علم و حكمت خود چنان بياراست ، كه هركسى به جرمى مجرم كار خويش است ؛ درويشان بيتى گويند :
بيت
يك تا سر زلف خويش تا سلسله كرد * تا شهر پر از خروش و پرمشغله كرد
اين ز استادى و به جلد تله كرد « 1 » * تا خلق در اين بماند او را يله كرد
پارهاى مدد از دنيا ، پارهاى مأوى ( از ) عقبى در ميان افگند ، و اهل دنيا را به مردار آن مشغول كرد ، و اهل عقبى را به ميوه آن مشغول كرد . و دوست با دوستگاه در راز ، گاه در نياز ،
هامش
( 1 ) - اين مصراع از نسخه : « ت » افتاده است .