پوشيده بكند . چنان كه كسى معشوقى دارد و فرزند وى را جفا مىگويد [ 1 ] ، و عاشق داند كه وى [ 2 ] آن خواهد كه آن جفا نيايد [ 3 ] و فرا گذارد [ 4 ] : غلبهء عشق وى را چنان كند كه آن جفا در دل نيارد و خشمگين نشود . پس بايد كه آدمى به يكى از اين اسباب چنان شود كه خشم خود را مرده بكند ، اگر نتواند ، بارى قوّت وى [ 5 ] بشكند تا سركش نگردد [ 6 ] و بر خلاف شرع و عقل حركت نكند [ 7 ] .
فصل
بدان كه علاج خشم و رياضت وى فريضه است كه خشم بيشتر خلق را به دوزخ برد و از وى [ 8 ] فساد بسيار تولّد كند . و علاج وى دو جنس است :
يكى ، مثل وى چون مسهل است كه بيخ و مادّت وى را از باطن بكند . و ديگر ، مثل وى چون سكنگبين است كه تسكين كند و مادّت نبرد .
امّا مسهل آن است كه نگاه كند تا سبب خشم اندر باطن چيست ، آن اسباب را از بيخ بكند و آن را پنج سبب است :
[ اسباب خشم ]
سبب اول كبر است ،
كه متكبّر به اندك سخن يا معاملت كه بر خلاف تعظيم [ 9 ] وى بود خشمگين شود . و بايد كه خشم را به تواضع بشكند و بداند كه وى از جنس بندگان ديگر است ، و فضل كه بود به اخلاق نيكو بود ، و كبر از اخلاق بد است و جز به تواضع كبر باطل نشود .
سبب دوم عجب است
كه اندر خويشتن اعتقادى دارد . [ 10 ] و علاج اين آن است كه خود را بشناسد . و تمامى علاج كبر و عجب به جاى خويش گفته آيد .
هامش
[ 1 ] آن معشوق فرزند عاشق را جفا گويد .
[ 2 ] خودش ، عاشق .
[ 3 ] كه آن جفا بر فرزندش نيايد .
[ 4 ] در مىگذرد و چشم مىپوشد .
[ 5 ] قوّت خشم .
[ 6 ] تا خشم سركش نگردد .
[ 7 ] آدمى .
[ 8 ] خشم .
[ 9 ] تعظيم ، بزرگداشت .
[ 10 ] به خود معتقد است ، خود را بزرگ مىشمارد .