تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پندنامه حضرت محمد غزالى به يكى از ملوك ( فارسى ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
گويد كه احمقى و ناداني در غضب آئى و خشم گيرى با وجودى كه احمق و نادان‌تر از تو كيست كه مثل تو مثل كسيست كه بخنده و بازى مشغول باشد در وقتى كه لشكر گران بر در شهري منتظر ايستاده و كسى را فرستاده باشند كه او را گرفته ببرند و هلاك كنند اى نفس بعينه تو آن كسى كه لشكر مردگان بر در شهر تو منتظر تواند و عهد كرده‌اند كه تا ترا نبرند برنخيزند باشد كه ترا امروز ببرند اگر امروز نبرند فردا ببرند كارى كه بخواهد بود البته بودنى گيرد ملك الموت كسي را خبردار نميكند و وعده نمينهد كه در فلان وقت ميآيم ناگاه آيد در وقتي آيد كه از او ايمن باشى چون مرك را ساخته نباشى چه حماقت بيش از اين است اى نفس شرمنده شوى همه روزگار در غفلت ميگذارى و بمعاصى مشغول ميشوى اگر مىپنداري كه