اين سخن در موارد كسانى باشد كه نه از نيكان محضند و نه از بدان محض كه در عالم برزخ نه متنعم هستند و نه معذب بلكه حالتى همچنان حالت خواب دارند .
( 410 . )
« آمدى » آغاز اين سخن را در كتاب « غرر الحكم » 1 آمدى - غرر الحكم - آورده و تفاوت آن به آنچه در نهج البلاغه است دليل بر اين است كه آن را از نهج البلاغه نگرفته است .
( مصادر نهج البلاغه 2 - مصادر نهج البلاغه - جلد 3 صفحه 151 جلد 3 صفحه 151 )
( 411 . )
اين سخن قسمتى است از يك خطبه طولانى كه مرحوم شيخ « صدوق » آن را در كتاب « امالى » 1 صدوق - امالى - صفحه 369 صفحه 369 نقل كرده است و « ابن جوزى » در كتاب « تذكره » 1 ابن جوزى - تذكره - صفحه 155 صفحه 155 و « زمخشرى » در كتاب « ربيع الابرار » 1 زمخشرى - ربيع الابرار - ورقه 230 خطبه مكتبه « كاشف الغطاء » در باب « الخير و الصلاح » ورقه 230 خطبه مكتبه « كاشف لغطاء » در باب « الخير و الصلاح » و « ابن شهر آشوب » در كتاب « مناقب » 1 ابن شهر آشوب - مناقب - جلد 2 صفحه 109 جلد 2 صفحه 109 نيز نقل كردهاند .
( مصادر نهج البلاغه 2 - مصادر نهج البلاغه - جلد 3 صفحه 159 جلد 3 صفحه 159 )
( 412 . )
و اللّه لقد رأيت عقيلا . . .
« عقيل » برادر امير مؤمنان على ( ع ) است « ابو طالب » چهار پسر داشت كه هر كدام با يكديگر 10 سال فاصله داشتند آنها به ترتيب از اين قرارند :
« طالب » ، « عقيل » ، « جعفر » و « على » ( ع ) « ابو طالب » « عقيل » را دوست مىداشت و لذا پيامبر به « عقيل » مىفرمود :
« من از دو جهت تو را دوست دارم يكى از نظر خويشاوندى و ديگرى از اين جهت كه مىدانم عمويم « ابو طالب » سخت تو را دوست مىداشت » .
قريش « عقيل » را با اكراه براى جنك « بدر » با خود به همراه آوردند ، وى در اين جنك اسير شد لذا « فدا » داد و آزاد شد به « مكه » بازگشت و آن گاه پيش از « حديبيه » مسلمان گرديد و به « مدينه » مهاجرت كرد ، وى در جنگ « موته »