درهم و دينارهاى جائزه را در صحن قصر ريختند .
سفاح چهار صد نفر از غلامان شجاع خويش را مسلح ساخت ؟ و دستور داد هنگامى كه من عمامه را از سر بر گرفتم هر كس را در قصر به بينيد گر چه از نزديكان خاص من هم باشد به قتل برسانيد .
پس از بالا آمدن آفتاب همه براى گرفتن عطا و بخشش امير با لباسهاى زينتى وارد شدند و بنى اميه تعداد هزاران نفرشان اسبها و شمشيرها را همچون روزهاى ديگر به بردگان خود بيرون قصر سپردند و وارد شدند .
سفاح در جاى بلندى قرار گرفت و به بنى اميه روى آورد كه امروز روز عطا و جائزه است از چه كسى شروع كنم ؟ آنها براى اين كه بيشتر مورد توجه سفاح قرار گيرند گفتند :
از « بنى هاشم » شروع فرما كه آنها از بهترين مردم جهان هستند ! سفاح يكى از غلامان خود را كه جريان را با وى در ميان گذاشته ، خواست و گفت بنى هاشم را يكى پس از ديگرى صدا كن و جائزه آنها را بده .
غلام صدا زد :
حمزة بن عبد المطلب كجا است بيايد و عطاى خود را بگيرد ! سديف - حمزه نيست تا بخواهد عطاى خويش را بگيرد ! سفاح - او چه شده ؟
سديف - زنى از بنى اميه بنام هند ، « وحشى » را وا داشت او را بكشد پس از آن جگر وى را بيرون آورد تا بخورد و چون نشد آن را قطعه قطعه كرد و به گردن آويخت .
سفاح - من خبر نداشتم از او بگذريد و ديگرى را بخوان غلام - مسلم بن عقيل كجاست ؟ بيايد عطاى خويش را بگيرد ! سديف - سخن را تكرار كرد .
سفاح - پرسيد چه شده ؟
ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 448
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٤٨