معنى لغات 1 - آنها را از نيستى به هستى آورد بدون اين كه در پيش نمونهاى داشته باشند 2 - ثابت و محكم ساخت 3 - حركت و لرزش و انحراف زمين را 4 - نه اين كه كسى او را ايجاد كرده باشد 5 - جدائى و بيگانگى 6 - فكر 7 - اهتمام به چيزى ورزيدن 8 - هم آهنگ ساخت 9 - غرائزى در آن آفريد 10 - قرائن يعنى جانها 11 - فضا و جو 12 - امواج آن 13 - جزر و مد آن 14 - بادهاى شديد 15 - جدا - باز 16 - در حركت 17 - وزيدنش تنها بخاطر بر هم زدن آبها بود نه آبستن ساختن ابرها ، گياهان و اشجار 18 - بطور مداوم امواج را در هم كوبيد 19 - زير و رو كردن - بهم زدن 20 - به شدت آن را حركت داد .
21 - قسمتهاى ساكن و آرام آن 22 - قسمتهاى ناآرام و متحرك آن 23 - قسمتهاى متراكم آن 24 - گسترده و گشاده 25 - نگاهداشته شده 26 - ميخها 27 - نورانى و درخشنده 28 - چراغى كه نورش را منتشر سازد ( در اينجا مراد خورشيد است ) 29 - يكى از نامهاى آسمان است 30 - صف كشيدهاند
ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٢١