خوددارى از پذيرش خلافت
پس از حمد و ثناى خداوند ، اى مردم ما به وسيله شما امتحان شديم و شما به وسيله ما . . . همانا نياى من « معاويه بن ابوسفيان » با كسى در امر خلافت به نزاع پرداخت كه در خويشاوندى با پيامبر خدا از او سزاوارتر و در اسلام از او شايسته تر بود . كسى كه پيشرو مسلمانان بود و اوّلين مؤمن و پسر عموى پيامبر و پدر فرزندان خاتم الأنبياء ( صلى الله عليه و آله و سلم ) بود .
آنگاه كه پدرم عهده دار حكومت شد با اين كه از او اميد خير نمى رفت ، بر مركب هوس نشست ، به توجيه گناهانش پرداخت و آنها را نيك پنداشت . « معاويه بن يزيد » سپس ، شروع به گريستن كرد و گفت : ناگوارترين چيزها بر ما آنست كه همگى بد مردند و به رسوايى بازگشتن « يزيد » را
مى دانيم چه او عترت پيامبر را كشت و حرمت را از ميان برد و كعبه را به آتش كشيد . من كسى نيستم كه امر شما را به عهده بگيريم و مسؤوليتهاى شما را تحمّل كنم . اكنون خود دانيد و خلافت خود . در حال حاضر ، امام بر حق « على بن الحسين عليه السلام » در مدينه است . مادرش از ميان مجلس زبان به اعتراض گشود و گفت : اى كاش لكّه اى خونى بودى و به دنيا نمى آمدى تا تو را چنين ببينم ، او هم در پاسخش گفت : آرى مادر راست گفتى ، كاش لكّه ى خونى بودم و به دنيا نمى آمدم تا پسر پدرى چون يزيد باشم . سپس ، از منبر پايين آمد و به گوشه اى رفت و در خانه اى عزلت گزيد و آنقدر غصه خورد كه سرانجام در سن 22 سالگى مرد .