تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
كشيدن كمان از اعضايش خون روان كشت و بمرد و در فرهنك دساتير آرش بمعنى معنى برابر لفظ است و آرشى بمعنى معنوى در برهان نيز آورده است

آرغده

بر وزن آزرده خشم‌گين و حريص در كارها

آرغيش

پوست پنج درخت زرشك كه براى دواى چشم به كار آيد

آرم

به وزن دارم نام جائى بوده بمازندران و بر بالاى دربند كوه طاقى بزرك موسوم بكركيلىدز داشته و در آن طاق از يك پاره سنك بوده كه آن را پانصد كس بر نهادندى و باز پانصد كس بركرفتندى و چون در بسته بود بر بيكانه راه آن طاق و در معلوم نمىكشت چون اسپهبد خورشيد حاكم مازندران از ابو منصور خليفهء عباسى قطع خدمت كرد عيال خود را بدانجا فرستاد و بعد ازو مسكن دزدان شد در ترجمه تاريخ عتبى آمده كه بر دزدان كركيلى جمع بسته و كراكله كويند

آروق

باغين بمعنى بادى كه از امتلا از دهان برآيد معروفست با قاف اوحدى كفته شعر
با چنان خوردن و چنين آروق * كى برى رخت خويش بر عيّوق و همانا اين معربست

آرمان

حسرت و آرزو بىالف ممدوده نيز آمده

آرن و آرنك

بمعنى آرنج معروفست

آرون

به وزن قارون صفتهاى خوب و نيك عنصرى كفته ع بآرون او نيست در بوم ورست

آروين

بمعنى تجربه است و كفته‌ام شعر
هركز نكند زرمش آرمان * هركو كندش يكره آروين

آريغ

به وزن تاريخ عداوت و نفرت و بزاى معجمه اصحّست

نمايش يازدهم در الف غير ممدوده با را

ار

مخفّف اكر واره فردوسى كفته شعر
نه من به ز جمشيد بودم بفر * كه ببريد بيور ميانش بار

ارّان

به وزن پرّان ولايتى از آذربايجان بردع و كنجر و بيلقان شهرهاى آنست

اربيان

بفتح ملخ آبى كه عرب جراد البحر و شيرازيان ميكو بفتح ميم خوانند و نمكسو و خشك آن را خورند و با برنج و روغن نيز پزند همانا عربى است

ارتجك

بكسر اول و فتح تا برق را كويند اورمزدى كفته شعر
اسب با دو زين شفق در لشكر شاه بهار * ابر پيل و كوس تندر ارتجك زرّين كجك

ارتنك

كارنامهء ما نيست كه منقوش خوب در آن جمع بود و در فرهنك هندو شاه بمعنى بتخانه كفته است و ارژنك بمعنى نقّاشى نيز نوشته‌اند كه معروف بوده است

ارتيشدار

بمعنى سپاهى و لشكر

ارج

بفتح بها و ارزش و ارجمند صاحب قدر و قيمت و عزت حكيم اسدى كفته شعر
بدانست دلداركان ارجمند * بود پور طهمورس ديوبند
ديكر نام قصبه‌ايست از ولايت فيروزكوه تبرستان و اين بيت را شامل بهر دو معنى وقتى كفته‌ام شعر
فرقم بفرقدان سود از فرط سربلندى * تا ز ارجمند آمد آن يار ارجمندى
و ارج بمعنى مرغى كه پر آن را بالش نمايند و پر قو كويند در جهانكيرى بمعنى كركدن آورده

ارجاسب

نبيرهء افراسياب كه با كشتاسب جنك كرده مظفر شد پسران اد و پدر اد اراسب ؟ ؟ ؟ را كشت و خواهران اسفنديار را اسير كرده بروئين‌دز برده اسفنديار بتركستان رفته او را بكشت و خواهران را بازآورد

ارجالون

به وزن افلاطون كياهى مانند عشقه كه بر درخت بيچد

ارد

به وزن زرد خشم و غضب‌دار و شير يعنى شير خشمناك و نام پادشاه مشهور منسوب ببابكان و نام بهمن و ديكران نيز بوده و ديكر نام روز بيست و پنجم شمسى و نام فرشته موكّل بر آن روز

اردا

به وزن فردا نام مؤبدى پارسى كه پدرش ديراف نام داشته لهذا بارداديراف شهرت كرده و او در عهد اردشير موبد موبدان بوده و بر آذرباد كه او نيز موبد بزرك بوده در دانش و بينش و رياضات بيشى داشته

اردبيل

شهر معروف و مرقد شيخ صفى الدّين اسحق جدّ سلاطين و سادات صفوّيه در آنجا و قبر شاه اسمعيل نيز در جنب آن و به پاى پارسى بمعنى پيل خشمكين بوده چنان كه اردشير بمعنى شير خشمكين است وجوه ديكر مناسب نيست