كنند و آتش كيرد چنان كه حكيم قطران تبريزى كفته شعر
چو اخكر شود كر شود جفت كنيش * دل تيرهء بدسكال بداختر
دل اوست انكشت و كين سه آتش * ز انكشت و آتش چه زايد جز اخكر
اخكل
داسهء كندم و جو را كويند يعنى خسهاى سر تيز كه بر سر خوشها باشد
اخكوك
زردالوى نارسيده سبز اسدى كفته شعر
ز پيروزه و از زمرّد كمر * نماينده اخكوك نارس ببر
اخكم
به وزن اعلم بمعنى چنبر غربال
اخكوژنه
بضّم الف و كاف بمعنى تكمه كلاه و قبا كه مىبندند و آن را نبدنه و نبدينه كويند شعر
درّ درى فلك كه مهر است * اخكوژنهء كلاه او باد
اخلكندر
بازيچهايست اطفال را
اخنوخ
نام نامى حضرت ادريس بوده او را هرمز و هرمس كفتهاند كه بمعنى اورمزد آمده كه نام خدا و نام ستارهء مشتريست و او در علم و فضل و حكمت و سلطنت و پيغمبرى مرتبه جامعه داشته و او را اورياى سيوم خوانند يعنى معلم و مدرس ثالث زيرا كه اورياى اول حضرت آدم و دويم حضرت شيث نبى بوده بعد از دو صد سال از فوت آدم او بر خلق مبعوث و دوختن و نوشتن از او ظاهر شده و بفلك عروج كرده از جمله روايات ابن عباس در محاضرات آورده كه يكصد و چهار كتاب و كتب نازل شده و چندين صحف بر انبيا نزول يافته از آن جمله بر شيث پنجاه صحيفه و بر ادريس سى صحيفه و بر ابراهيم ده صحيفه و بر موسى بيش از توراية بدفعهء واحده و زبور بر داود و انجيل بر عيسى و قرآن مبارك مجيد بر خاتم الانبيا صلعم نزول يافته نامهء پارسى در مخاطبات با نفس خود ازو ديدهام كه بابا افضل الدّين كاشى ترجمه كرده و بعد از وى دو حكيم بزركوار را هرمس خواندهاند ثانى از بابل و ثالث از مصر بوده است چنان معلوم شده كه اخنوخ عبريست و هرس رومى و ادريس عربى و اورمزد پارسى
اخواستى
با واو معدوله بر وزن نخواستى بمعنى غير ارادى چه خواستى بمعنى اراديست و اين الفى است بقانون دساتير كه افاده ضد كند چنان كه اجنبان يعنى مجنبان
اخى
چيزى كه قابل تحسين باشد
نمايش هفتم در الف ممدوده با دال
آداك
خشكى و جزيرهء ميان دريا را كويند و به غير مد نيز آمده
آدخ
بمعنى نيكو و خوب آمده و بمعنى بلند نيز نوشتهاند ناصرخسرو كفته شعر
كر بشارستان علم اندر بكيرى خانه * روز خويش امروز و فردا آدخ و ميمون كنى
سامانى بمعنى خجسته و مبارك كفته و همين بيت آورده و عطف ميمون مؤيّد اوست چه عطف تفسيرى در كلام قدما شايعست
آدر
به وزن و معنى آذر است و همه شعرا با مادر و دختر و امثال آن قافيه كردهاند و با دال مضموم در آذر كفته خواهد شد و بكسر دال بمعنى نشتر فصّاد است
آدرخش
بر وزن تاجبخش بمعنى درخش است كه برق باشد حكيم اسدى طوسى كفته شعر
خصمت بود بجنك خف و تيغت آدرخش * تو همچو كوه و تير بدانديش تو صدا
آدرم
بدال موقوف و راى مفتوح به وزن چارخم بمعنى نمدزين اسب است عموما و نمدزينى كه چاكدار باشد خصوصا و تبديل آن آترمه و آدرمه نيز آمده شرف الدين كفته شعر
دو پهلوى من از خشكى بسوده * چو آن اسبى كه او را ادرم نيست
مختارى غزنوى كفته شعر
مرد را آكنده از كردسواران چشم و كوش * اسب را آغشته از خون دليران آدرم
آدرنك
با دال موقوف و راى مفتوح بنون زده و كاف عجمى بمعنى رنج و محنت و آفت مسعود سعد سلمان كفته شعر
تا كيم از چرخ رسد آدرنك * تا كى از اينكونه چون با درنك
سنائى كفته ع يك روز مباد آدرنكت
آدم
نام اول بشر و اوّل پيغمبر كه به عربى ابو البشر كويند وجوهى كه در معنى اين نام كفتهاند قياس عربانست و اين نام عربى نيست و همه اصحاب لغت كفتهاند كه آدم پارسى است يا سريانى و تقدم زبان سريانى و پارسى بر عربى ثابت است سيّد عليخان شوشترى صاحب طراز اللّغة در آنجا كفته كه آدم در اصل سريانى آدمانوس نام داشته و در كتب قديم اهالى پارس آدم و حوّا را ميشى و ميشا ناميدهاند و على اىّ حال او بر همه زبانها دانا بود و بهفتاد لغت بر اولاد و احفاد خود معلم