تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠

هيكر

با اوّل مفتوح بثانى زده و كاف عجمى مفتوح اسب كميت را كويند و معنى تركيبى او اسب كهر است چه هى بمعنى اسب است او كهر نيز نام رنك كميت است و كهر اسب سياه است كه بسرخى زند و بال و زانوهاى سياه باشد و آن را بتركى قراكهر كويند يعنى سياه كهر

هيلا

باشه را كويند و آن مرغيست شكارى معروف

هيله

در برهان كويد بر وزن و معنى حيله و مصّجح برهان نوشته در هيچ لغتى بدين معنى ديده نشده و حيله در فرهنك شعورى بمعنى كدخدا و خداوند خانه است و بالكسر كرد

هين

بر وزن دين بالكسر كلمه‌ايست كه بجهته تاكيد كويند يعنى بشتاب و زود باش چنان كه ابو الفرج رونى در تاكيد استقبال و رود پادشاه بغزنين كفته
شه باز به حضرت رسيد هين * يكران مرا برنهيد زين
و در عربى بمعنى سيلاب آمده چنان كه شمس فخرى كفته
ز زنده كى چه تمتع برد عدو چون او * اساس غمر نهاده است بر كذر كه هين

هيناهين

يعنى شتاب در شتاب چنان كه انورى كفته در چنين كير و دار هيناهين

هيون

بفتح اول بر وزن زبون شتر جمّازه كه برفتار تندوتيز است و سوار آن بچاپارى به منزل رسد چنان كه ناصرخسرو كفته
مركب شعر و هيون علم و ادبرا * طبع سخن‌سنج من عنان و مهار است
در تهيّه سفر خوارزم كفته‌ام
همه ساز ره چون برآراستم * قطارى سه پويان هيون خواستم شتردار هامون بر تركمان * بياورد پيشم هيون در زمان يكى كوه كوهان هيون بركزيد * كجا مر عمارى كشى را سزيد بكوهان كژاده برش از شكوه * چو دود ز برافراز البرز كوه

هيوند

بر وزن ريوند برهان بمعنى عفّت و پرهيزكارى آورده

هيوه

بر وزن ميوه متجدد شدن و تجدّد يافتن و متبدّل و متغيّر كردن

هيئى

بفتح اول و كسر ثانى يعنى هستى چنان كه مذكور شد كه هيد يعنى هستند

انجمن بيست و چهارم از فرهنك انجمن‌آرا در ياى حطى با الف

[ نمايش در ياى حطى با الف ]

ياب

بمعنى هرزه و بيمعنى قطران كفته
جز بمدح او سخن كفتن همه باد است و دم * جز به مهر او سخن جستن همه باد است و ياب
و بمعنى يافتن تركيب خواهد چنان كه فيضياب و شرفياب و كامياب و اكر امر باشد درياب و بياب كويند

يابر

بكسر باى موحّده دهى و زمينى كه در وجه مدد معاش مستحقان دهند و بتركى سيورغال كويند على شطرنجى كفته كمترين يابرى ز احسانت

ياختن

بمعنى بركشيدن تيغ و تير و نيزه مرادف آختن و قصد كردن و دست دراز كردن به چيزى و بر اين قياس ياخته و ياختن چنان كه فردوسى كفته
زمان تا زمان دست بر ياختى * سرشكش ز مژكان بينداختى
و در جهانكيرى ياخته بمعنى حجره و مانند آورده

ياد

معروف و بمعنى بيدارى نيز آمده فردوسى كفته
نبودى جدا زو بخواب و به ياد
و در فرهنك جهانكيرى بمعنى نقش و نكار نيز كفته رودكى كفته
كه بر آب و كل نقش ما ياد كرد
اما در بعضى نسخه‌ها بنياد است چنان كه در لغت ناهار كذشت

يادبد

بمعنى ذهن است كه قوّة حافظ باشد

يادكار

آنچه يار و دوست بيكديكر تحفه فرستند و نكاهدارند و نام كتابى است در طب تصنيف سيّد اسمعيل كركانى صاحب ذخيره خوارزم شاهى

يارا

توانائى و طاقت و قدرت و ياركى نيز آمده

ياراسپند

در فرهنك كفته كه نام اسفنديار است انورى كفته
تا كه در نطع دهر در بازيست * رخ بهرام و اسب ياراسپند
در برهان نيز كفته ياراسپند مقلوب نام اسفنديار است و در هر دو تامل است بلكه جاى تأمّل نيست هر دو نام دو روز است از نامهاى پارسيان بهرام روز بيستم و مار اسفند روز بيست و نهم از ماه‌هاى شمسى و آن نيز با يا نخواهد بود با ميم است صاحب برهان و جهانكيرى خطا كرده‌اند و نام مؤبد مؤبدان نيز بوده است

ياررس

بمعنى مددكار و يارىكننده فردوسى كفته
به‌هرحال خواهم از او ياررس * كه او را جهاندار يار است و بس

يارك

بچه‌دان را كويند كه به عربى مشيمه خوانند و پوستى نازك كه شتر بچّه چون بزايد بر سر و روى او پيچيده است و نوعى از خوانندكى اهل بدخشان است

يارمند

ياور و ياورى ده فردوسى كفته
همش راه‌ور باش هم يارمند

يارنامه

بمعنى نيك‌نامى سنائى كفته
چند از اين لاف يارنامهء تو * در چنين منزل كسيف و نژند يارنامه كزين كه بر كذرد * اين‌همه يارنامه روزى چند
و بارنامه نيز به اين معنى نزديك است چه بمعنى لقب نيك و حشمت و تجمّل آمده و مىتواند بود كه در اين دو بيت بارنامه و يارنامه هر دو باشد

ياره

بر وزن چاره دست برنجن را كويند و يارق معرّب آنست خاقانى كفته
كر به مثل روز رزم اسب تو نعل افكند * ياره كند در زمان دست شهور و سنين
و تركيبى است كه اطبّا بجهته تليين طبيعت دهند و ايارج معرب آنست چنان كه عمادى شهريارى كفته
با تيغ جفا كر جكرم پاره كند * تا چارهء آن پزشك بيچاره كند از اشك چو ياقوت و ز زرّ رخ خويش * اين خسته جكر مفتوح و ياره كند
و بمعنى يارا نيز آمده چنان كه كفته‌اند
لطفت بكرم چارهء بيچاره كند * عدلت ستم از زمانه آوره كند در كلشن عدل تو صبا را نبود * آن ياره كه پيراهن كل پاره كند

يارى

دو زن يكديكر را كويند كه در خانه يك شوهر باشند نيز كويند و آن را وسنى
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 760 | رضا قلى خان ( هدايت )