هوده
همان هده از اين مركب است بيهوده و بيهده
هواسيده
بر وزن هراسيده لبى كه خون در آن كم شده و خشك و كندمكون شده
هوژ
بضم اوّل و فتح ثانى و زاى فارسى مرغى است
هويش
بضم ها و فتح يا بمعنى هويت كه تعين و تشخصّ بوده باشد
نمايش دهم در هاى هوّز با ياى حطىّ
هى
بالفتح بمعنى هست و در هندى نيز همين معنى دارد مولوى كفته
كفت يا رب مز ترا خاصان هيند * كه مبارك دعوت و فرّخ پيند
سوزنى كفته
هيم بپلّهء نيكى ز يك سپندان كم * بپلّهء بدى اندر هزار سندانم
ديكر كلمهايست بجهته آكاهيدن از روى تهديد و تخويف كويند چنان كه انورى كفته
خويشتن در نظرش جلوه همى كرد جهان * آسمان كفت كه خود را چه كنى ز سواهى
و حافظ نيز كفته
بيدار شو كه خواب اجل در پى است هى
هم او كفته
چو كل نقاب برافكند مرغ زد هوهو * منه ز دست پياله چه مىكنى هىهى
ديكرى كفته
من بركاب مى همى باده ناب مىزنم * چونكه سوار مى هى بركاب مىزنم
و بمعنى راندن اسب نيز آمده و آن را هى كردن نيز كويند
هيتال
با اول مفتوح به زبان اهل بخارا مردى پرقوّت و نيرو بوده ولايت ختلان و طالقان و بدخشان را نيز هيتال كويند بقانون عرب آن را جمع بسته هياتله خوانند و در اصل هيتل بالفتح و فتح تاء مهمله بمعنى بلاد ماوراء النهر است كه بخارا و سمرقند و خجند و ساير بلاد باشد و در حقيقت همه تركستانست و سيحون در آن بلاد جاريست پسرزاده بهرام كور پيروز بن يزد كرد در زمان پادشاهى خود قصد تركستان كرد و در آنكاه خوشنواز نام حاكم آن ولايت بود در ميانه او و پيروز مخالفت برخاست و بمحاربت انجاميد و پيروز كشته شد و تفضيل حيله خوشنواز در تواريخ و شاهنامه مرقوم است فردوسى در اين باب كفته
مناره برآرم بشمشير و كنج * ز هيتال تا كس نماند برنج
نمانم به جائى پى خوشنواز * بهيتال و ترك از نشيب و فراز
هيچ
با اول مكسور يعنى معدوم و اندك و قليل منوچهرى كفته
كر هيچ سخن كويم با تو ز شكر خوش تر * صد كينه بدل كيرى صد اشك فروبارى
و در شعر ابو الفرج رونى بمعنى هر آمده كه كفته
تا ماله زند هيچ زمين هيچ كشاورز * تا سجده برد هيچ شمن هيچ صنم را
انكيخته از خانه او خواهم شادى آميخته در دشمن او شادى و غم را
هيد
غلّه برافشان است
هيدخ
بالفتح اسب تند و تيز جهنده چه هى بمعنى اسب و دخ بمعنى خوب است
هير
بمعنى آتش و هيربد بمعنى بزرك آتشخانه و امين ملّت
هيراب
بر وزن ميراب نام ملكى است كه ربّ النوع عنصر باد باشد
هيربدسار
بكسر ها و فتح با نام نامهايست از مهآباد كه پارسيان ايران او را نخست و خشور يعنى پيغمبر عجم دانند و آذر هوشنك بزرك خوانند و آن نامه را پاى چمها يعنى ترجمه تحت اللفظ متعدّد كردهاند يكى از آن ترجمها ترجمه فريدون فرخّ بوده و ديكرى ترجمه بزركمهر است يعنى بوذرجمهر كه براى انوشيروان دادكر نكاشته كه يزدانيان سهى كيش كه سپاسى نيز خوانند برآنند كه برترين پيغمبران و بزركترين پادشاهان و پدر مردم اين دور مهآباد است و در نامه او آمده كه كوهر و ذات ايزد بيچون از همه رنكها و صورتها و شكلها منزه و مبراست عبارات فصحا و بلغا و اشارات علما و عرفا از بيان آن نور بيرنك و نشان قاصر است و جميع موجودات صادر از فيض و علم اوست و همه چيز كرده او و مكذره از ذرّات اين جهان تا جنبش يك تار موى بر تن جانوران از دانش آن حضرت بيرون نه و اين مسئله ببرهانهاى قطعى يقينى به چندين مقدمات درست شده است و شرحى سترك دارد كه زياده از اين در اين مقام نمىكنجد
هيرسا
بكسر اول پرهيزكارى كه در مدّت حيات با وجود قوّت و قدرت با زنان نياميزد
هيبرمند
بكسر اول نام رودى است عظيم در سيستان كويند از كوههاى غور و غرجستان خيزد و به زمين داور و بست بكذرد و هزار نهر در آن داخل شود و هزار نهر از آن خارج كردد و در هيچ حالت زياد و كم ننمايد فردوسى كفته
مه فروردين و سر سال بود * لب رود عشر تكه زال بود
هم فردوسى در رفتن اسفنديار بسيستان كفته
از ان پس بيايد سوى هيرمند * همى بود ترسان ز بيم كزند
سراپرده زد بر لب هيرمند * بفرمان پيروز شاه بلند
با اين تفصيلات صاحب قاموس هيرمند را هندمند تصحيح كرده و وجهى ندارد و هيرمند و هيربد لقب كشتاسب شاه نيز بوده چه آتش را از آيات بزرك و زادهء آفتاب مىدانسته و او را تمجيد مىنموده
هيرون
بر وزن بيرون نوعى از نى ميان پر است كه به عربى قصب كويند
هيرى
بر وزن و معنى خيرى است كه كل شببو كويند
هيز
بمعنى مخنث و خير معرّب
هيش
به وزن و معنى هيچ است چنان كه شيخ احمد جامى كفته
هركه آمد هركه آيد بكذرد * اين جهان محنتسرائى بيش نيست
ديكران رفتند و ما هم مىرويم * كيست كاورا منزلى در بيش نيست
احمد جامى ترا پندى دهد * آخرت را باش دنيا هيش نيست
و نام بافتهء باشد از كتان كه اكثر و اغلب كجرات و سند ببافند و كاوآهن را نيز نامند و آن را خيج و آهن جفت نيز خوانند