تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 735

مساهمون:

ص٧٣٥
بمعنى مكروه و زشت نه و رنج

ورنجن

مبدّل برنجن است كه حلقه از طلا يا نقره است كه زنان در دست كنند و آن را دست برنجن كويند و آن را كه در پاى كنند پاى برنجن كويند و به عربى خلخال خوانند و اصل در آن حلقه دست برافكن بوده برافكن را برنجن كرده‌اند تعريب يافته

وروره

بفتح اوّل حجره كه بالاى حجره سازند و آن را برباره نيز كويند

ورنجه

نام مبارزى از لشكر روس بوده است

ورندان

صاحب معجم البلدان كفته نام مشهورترين شهر مكرانست

و روغ

در ورغ مذكور شد

ورنامه

به وزن و معنى برنامه يعنى عنوان حكيم فردوسى كفته
چو زان نامه ورنامه برخواندند * سخنهاى نغزش برافشاندند

ورنوش

نام روان سپهر قمر است

ورهمين

بفتح واو و ها نانى كه از جو و كندم بهم آميخته پزند و اصل در آن برهم و درهم بوده و به عربى عليث بر وزن حديث كويند

وريب

به وزن و معنى اريب يعنى محرّف و كج مولوى در قصّه شبان كفته
كام پاى مردم شوريده خود * هم ز كام ديكران پيدا بود يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب * يك قدم چون پيل رفته بر وريب

وزرك

بزرك است

نمايش سيّم در واو با زاى فارسى

وژن

بر وزن لژن بفتحتين كثافت و نجاست رضى الدين نيشابورى كفته
از آن ز زرق و ريا كشت ظاهرش طاهر * كه از نفاق درونه وژن نمىداند

وژنك

بضم و ثانى مفتوح و نون ساكن توز جكرى كه بالاتر از پيكان بر تير پچند منصور شيرازى كفته
پى كمان تو را خون دشمن است سريش * نى سهام تو را از دل عدو است وژنك
و در نسخهء سرورى بفتحتين پارهء كه بر جامه دوزند و در نسخه ميرزا پيوند و آرايش جامه و پوستين كه فراويز نيز كويند

وژول

بمعنى بچول است يعنى استخوان شتالنك كه بدن بازى كنند مولوى كفته
كر من بدست بازى هر غم و ژولمى * زيرك نبود مى و خردمند و كوملى
و بمعنى تقاضا و انكيز بر اين قياس

وژولنده

بر وزن خروشنده شورش و غوغا و تقاضا كننده و برانكيزاننده جنك و فتنه و ژوليدن مصدر آنست و بر اين قياس ژولنده و در فرهنك بفتح واو و ضم ثانى و واو مجهول طعم شور و در نسخهء سرورى بمعنى شوربا كفته و آن با شين خواهد بود نه با زاى فارسى

وژوه

بفتح اوّل و ثانى و واو مجهوله چكيدن باران بود از سقف خانه و امثال آن

وژه

بفتح اول و ثانى مقداريست از دست از سرانكشت كوچك تا انكشت بزرك كه به فارسى بدست كويند و به عربى شبر و وجب تبديل وژه است چنان كه كفته‌اند يكوژه نيستى و پندارى از سرت تا به آسمان وجبى است

نمايش چهارم در واو با سين

وس

بمعنى وبس است

وستا

به وزن و معنى استا كه تفسير زند و پازند و بمعنى ستايش خالق و خلق آمده

وستى

بر وزن مستى بمعنى شرح و ترجمه باشد چنان كه اكر كويند وستى تجريد مراد شرح تجريد است و اكر كويند وستى مصحف مقصود ترجمه و شرح مصحف خواهد بود

وسد

بمعنى بسد ؟ ؟ ؟ است بضم اول و فتح ثانى كه مرجان باشد و آن جوهريست معروف معدن آن از سه موضع بيرون نيست اوّل طونس كه شهريست از مغرب بر ساحل دريا و در حوالى آن شهر و ساحل محلّى است كه مرجان در قعر دريا مىرويد و غواّصان داسها كرفته بقعر فروميروند و مرجان را بريده بيرون مىآورند و آن تا در ميان دريا است نرم است و چون بيرون مىآيد منجمد مىشود ديكر موضعى از بلاد فرنك است و در بنادر هرمز شاخهاى سفيد و سياه از دريا مىرويد و سفيد آن بكارى نيايد و سياه را مىتراشند و تسبيح مىكنند و در يمن و عربستان آن را مبارك مىدانند و نام آن را يسر نهاده‌اند و در هرمز مرجان سفيد و سياه مىكويند و در ختا مرجان را بر جواهر ترجيح مىدهند و در كجرات و هندوستان قيمت تمام دارد و در خاصيت براى رفع صرع مصروع و صاحب نقرس مفيد است و در مفرحات به كار برند و قوّت چشم را بيفزايد و بن دندان را محكم كند و كوشت بروياند مولوى معنوى كفته
هركه درمان كرد مرجان مرا * برد كنج و دژ و مرجان مرا
حكيم قطران كفته
بناز كشته برم عنبرين از ان سنبل
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 735 | رضا قلى خان ( هدايت )