مصدر آنست يعنى مباهات كردن
نايژه
بمعنى كلوكاه ولى مبان خالى و ماشوره بافندكان و اين لغت در اصل نايچه بوده يعنى نى كوچك چون ژامى پارسى با جيم تبديل ميابد مانند كژ و كج نايژه شده انورى كفته
كر نايژه ابر نشد پاك بريده * چون هيچ عنان باز نهپچد سيلان را
شارح قصايد انورى تاك بريده بكسر كاف معنى كرده و خطاست زيرا كه تمام قصيده تا حد تخلّص بمدح در بهاريه است و اغراق در تقاطر امطار و تواتر باران پاك يعنى بكلّى بريده شده كه اصلاحپذير نيست و متصل سيلاب و سيلان در جنبش است و نايژه بطريق كنايت برك نيز اطلاق مىشود چه آن نيز مانند ينچه ميانتهى است كمال اسمعيل كفته
تنم ز خون جكر كشته بود مالامال * اكر نه نايژه خون ز ديده بكشادى
من كفتهام
هردم ز فراق تو خون ريزدم از چشمان * چون آب كه مىريزد از نايژه فوّاره
نايافت
چيزى كه يافته نشود و حاصل ندارد و در معنى معدوم است چنان كه فردوسى كفته
بنايافت رنجه مكن خويشتن * كه تيمار جان باشد و رنج تن
ناىموس
به وزن پاىبوس بمعنى موسيقار آوردهاند و بعضى بسين معجمه آوردهاند و صاحب برهان ناىلوس نوشته و خطا كرده
ناىمشك
بفتح ميم بمعنى ناىانبان است چه انبانرا مشك كفته و آن را مشكك يعنى مشك كوچك نيز كفتهاند امير خسرو دهلوى كفته
بادبندّى سرود ناى مشكك بين كه خون * هر زمان آن بادبندى را ز سر كيرد همى
نمايش اوّل در نون با باى ابجد
نبات
اسم پارسى قند است كه آن را فانيذ كويند
نباج
بر وزن رواج در برهان بمعنى انباغ آورده و آن دو زنند كه در عقد يك شوهر باشند و آنان يكديكر را وسنى خوانند و نباغ تبديل نباجست
نبارش
بفتح راى بىنقطه بر وزن جفاكش چوبى كه در زير چوب سقف شكسته و ديوار شكسته نهند تا فرود نيايد چون باريدن بمعنى فروريختن آمده معنى تركيبى اين لغت فرونريزد است
نبايد
مانند نشايد لغتى معروفست و بسيار مستعمل چنان كه كفتهاند نبايد كه دانا بود بيهراس و ليكن در بعضى مقامات افاده معنى مبادا كند كه در طريق خرم و احتياط و انديشه استعمال كنند چنان كه نظامى كفته
نبايد كه ما را شود كار سست * سبو نايد از آب دايم درست
بدانديش كيرد سر تخت ما * بتاراج دشمن شو درخت ما
هم او كفته
چنان به كه با او مدارا كنيد * بيائيد و عذر آشكارا كنيد
نبايد كه آن آتش آيد بتاب * كه ننشيند آنكه بدرياى آب
نبرد
بفتح اوّل و ثانى بمعنى رزم و كارزار و بيكديكر پجيدن است و در اصل نورد بوده و نورويدن مصدر پجيدن است و با و واو بيكديكر تبديل ميابند چنان كه شيخ سعدى كفته
صلح است ميان كفر و اسلام * با ما تو هنوز در نبردى
حكيم سوزنى كفته
با لشكر هجر تو همهسال * ز اميد وصال در نبردم
و برده بمعنى نبرد كنند و جنكى و دلير آمده و همنبرد دو تن كه از اقران بكديكر باشند و با يكديكر نبرد كنند و امثال و شواهد اين لغت بسيار است چنان كه فرخى كفته
شادمان روى سوى خيمه نهاد * آن شه خوبروى نيكسير
راست كفتى نبرده حيدر بود * بازكشته بنصرت از خيبر
امير مغرى كفته
وصّى خاتم پيغمبران و شير خداى * نبرده عرب و مرد خندق و صفيّن
نبس و نبسه
بفتح اوّل و ثانى مخفف و مشدّد دخترزاده را كويند كه به عربى سبط خوانند امير خسرو در مدح امام حسين عليه السّلام كفته
صفت ذات او همين نه بس است * كه رسول خداى را نبس است
حكيم ناصرخسرو خطاب به انسان كرده و كفته
اى نبس پيره كر شريفى و كردون * نيست به نسبت بس افتخار كه هركز
نبسه كردون دون نبوده مكردون * بلكه بجانست نى بتن شرف مرد
نيست جسدها همه مكر كل مسنون
نبشت و نوشت
بفتح اول و كسر ثانى تبديل يكديكرند و نبشت ماضى نبشتن است ولى كاهى افاده معنى مصدرى مىكند چنان كه شيخ سعدى كفته
هم رقعه دوختن به و الزام كنج فقر * كز بهر جامه رقعه بر خواجكان نبشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است * رفتن بپاى مردم بيكانه در بهشت
هم او كفته
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت * شب رحيل ولى ترك جان ببايد كفت
كه نظير آنست
بنك
بفتح اوّل و سكون ثانى و كاف بمعنى تراويدن آب بود از كنار چشمه و رودخانه و آن را بپارسى زهاب نيز كويند يعنى زايش آب
بنهره
بفتح نون و با بمعنى قلب و ناسره است چنان كه شيخ عطار كفته
كه دارد در همه آفاق زهره * كه عرضه دارد اين نقد بنهره
كمال اسمعيل كفته
كر خاطر تو تيره و طبعت بنهره است * هم آب تست روشن و هم سيم تو سره
و بمعنى دون و فرومايه نيز آمده خاقانى كفته
كنون نكر كه از اين عالم بنهره فريب * بسان طالع خود واپس است رفتارم