ناك
چند معنى دارد عنبر و مشك و مانند آنكه مغشوش باشد و بعضى كفتهاند مشك مغشوش فقط و كروهى كفتهاند غشى كه در مشك و خوشبوئيهاى ديكر كنند و بعضى كفتهاند بر هرچه مغشوش باشد اطلاق كنند مانند زر و سيم ليكن مذكور در شعر قدما بمعنى مشك مغشوش است فقط سنائى كفته
از براى دام دارد مرد دنيا علم دين * وز براى نام دارد ناك ده مشك تتار
و بمعنى خداوند نيز آمده و بدين معنى تنها استعمال نكنند چون طربناك و غمناك و بويناك و در فرهنك قسمى از امرود لذيذ و شاداب و شيرين و بمعنى كام و ملازه نيز آورده
ناكاج
بتديل ناكاه است چه در پارسى جيم با ها تبديل ميابند و تحقيق و تصحيح آن كذشته است
ناكام
بمعنى نامراد افاده معنى ناچار نيز كند و كام ناكام بمعنى خواه و مخواه شباهت آن بسيار است
ناكرانى
بفتح كاف عربى مركبّات غير تامّه كه كاينات جو باشند چون برف و باد و مانند آن
ناكرفت
بكسر كاف فارسى و راى بىنقطه بمعنى ناكاه و آن را بيك ناكاه نيز كويند
ناكزر و ناكزران
بضم كاف فارسى ناچار و لا بد و ضردر خاقانى كفته
ناكرران دل است حلقه غم داشتن * حلقه ماتم زدن ماتم هم داشتن
ناكزير باش
مرادف كلام واجب الوجود و اين لغات از دساتير نقل شده
ناكوار
ضد كوارا يعنى بدهضمى و امتلا لبيبى كفته
از سخاى تو ناكوار كرفت * خلق را يكسر و منم ناهار
و آن را ناكوارا و ناكواره نيز كويند
ناكوهر
بمعنى عرض باشد در مقابل جوهر
نال و ناله
بر وزن سال يعنى افغان و بر اين قياس ناليدن و نالش فردوسى كفته
همىبد بزندان درون هفت سال * همى بود با درد و با رنج و نال
و بمعنى نى عموما و نى شكر خصوصا كمال كويد
يتيم مانده جكركوشه صدف ز سخات * ذليل كشته ز الفاظ تو سلاله نال
انورى كفته
آنكه از تجويف نالى ساقى احسان او
جام كه خوزى نهد بر دستها كه عسكرى و ريشهاى باريك كه در ميان نى قلم بهم رسد و آن را نال قلم كويند و جوى و رودخانه كوچك را در هندوستان نيز به همين تام خوانند و مرغيست كوچك خوشآواز و نال بمعنى نالهكننده و امر بناليدن نيز آمده ناصرخسرو كفته
كريلاغ تازهروى جوان كشته خندخند * چون ابر نال نال جنين با بكا شده است
نالان
بمعنى نالهكننده كمال الدّين اصفهانى كفته
تركم سوى آماجكه آمد سرمست * چون ابروى خود تير و كمانى در دست
هر تير كه چون منش ز خود دور افكند * نالان نالان برفت و بر خاك نشست
و نام كوهى است ما بين شيراز و كازرون
نامآور
خداوند نام و آوازه و نماور مخفف آنست و آن را نامدار و نامبرده نيز كويند فردوسى كفته
ببر لشكر نامبرده بجنك * بر آن جهانديده تيزچنك
نامويه
بواو مجهول زنى كه به غير از يك شوهر بمرد ديكر نرسيده و ميانه او و شوهر محبت بسيار باشد حكيم سنائى كفته
صولت آن در آن صف ناورد * زن نامويه بركند از مرد
و رشيدى كفته است معنى تركيبى آن منسوب بنام يعنى در آن كار نامدار و نامور كشته ازاينقرار يعنى صولت اوزنى را كه محبّ شوهر است از مرد جدا مىكند و برميكند و بعضى را در اين معنى تامّل است چه صولت با اين معنى و مضمون مناسبت ندارد بلكه بايد چنين باشد كه صولت او مرد را در صف جنك زن نامويه سازد
نامه
بر وزن خامه حكم و منشور پادشاهان و عموما بمعنى كتاب و كتابت مانند شاهنامه و كرشاسبنامه و مرزباننامه و حكيم اسدى در نامه فرستادن نريمان بفريدون فرّخ كفته
سپهبد ز فغفور چين و سپاه * يكى نامه فرمود نزديك شاه
برآمد بشاخ آن نكونسار سار * كه بر سيم بارد ز منقار قار
نامى
صاحب نام نيك و مشهور و معروف فردوسى كفته
سپهبد كه جانش كرامى بود * نه پيروز كردد نه نامى بود
نابخوى
بمعنى كدائىكننده است
نانخواه
بمعنى نابخوى و تخمى است خوشبوى كه به روى نان ريزند
نان كلاغ
بمعنى رستنى است كه در زمين نمناك رويد و آن را به عربى خبز الغراب كويند
نان كور
خسيس و بخيل و دونهمت كه نان آن را كس نديده باشد و آن را آبكور نيز كويند چنان كه مولوى در باب كشندكان ناقه صالح پيغمبر كفته
از براى آب چون خصمش شدند