تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢

ناك

چند معنى دارد عنبر و مشك و مانند آنكه مغشوش باشد و بعضى كفته‌اند مشك مغشوش فقط و كروهى كفته‌اند غشى كه در مشك و خوش‌بوئيهاى ديكر كنند و بعضى كفته‌اند بر هرچه مغشوش باشد اطلاق كنند مانند زر و سيم ليكن مذكور در شعر قدما بمعنى مشك مغشوش است فقط سنائى كفته
از براى دام دارد مرد دنيا علم دين * وز براى نام دارد ناك ده مشك تتار
و بمعنى خداوند نيز آمده و بدين معنى تنها استعمال نكنند چون طربناك و غمناك و بويناك و در فرهنك قسمى از امرود لذيذ و شاداب و شيرين و بمعنى كام و ملازه نيز آورده

ناكاج

بتديل ناكاه است چه در پارسى جيم با ها تبديل ميابند و تحقيق و تصحيح آن كذشته است

ناكام

بمعنى نامراد افاده معنى ناچار نيز كند و كام ناكام بمعنى خواه و مخواه شباهت آن بسيار است

ناكرانى

بفتح كاف عربى مركبّات غير تامّه كه كاينات جو باشند چون برف و باد و مانند آن

ناكرفت

بكسر كاف فارسى و راى بىنقطه بمعنى ناكاه و آن را بيك ناكاه نيز كويند

ناكزر و ناكزران

بضم كاف فارسى ناچار و لا بد و ضردر خاقانى كفته
ناكرران دل است حلقه غم داشتن * حلقه ماتم زدن ماتم هم داشتن

ناكزير باش

مرادف كلام واجب الوجود و اين لغات از دساتير نقل شده

ناكوار

ضد كوارا يعنى بدهضمى و امتلا لبيبى كفته
از سخاى تو ناكوار كرفت * خلق را يكسر و منم ناهار
و آن را ناكوارا و ناكواره نيز كويند

ناكوهر

بمعنى عرض باشد در مقابل جوهر

نال و ناله

بر وزن سال يعنى افغان و بر اين قياس ناليدن و نالش فردوسى كفته
همىبد بزندان درون هفت سال * همى بود با درد و با رنج و نال
و بمعنى نى عموما و نى شكر خصوصا كمال كويد
يتيم مانده جكركوشه صدف ز سخات * ذليل كشته ز الفاظ تو سلاله نال
انورى كفته
آنكه از تجويف نالى ساقى احسان او
جام كه خوزى نهد بر دستها كه عسكرى و ريشهاى باريك كه در ميان نى قلم بهم رسد و آن را نال قلم كويند و جوى و رودخانه كوچك را در هندوستان نيز به همين تام خوانند و مرغيست كوچك خوش‌آواز و نال بمعنى ناله‌كننده و امر بناليدن نيز آمده ناصرخسرو كفته
كريلاغ تازه‌روى جوان كشته خندخند * چون ابر نال نال جنين با بكا شده است

نالان

بمعنى ناله‌كننده كمال الدّين اصفهانى كفته
تركم سوى آماجكه آمد سرمست * چون ابروى خود تير و كمانى در دست هر تير كه چون منش ز خود دور افكند * نالان نالان برفت و بر خاك نشست
و نام كوهى است ما بين شيراز و كازرون

نام‌آور

خداوند نام و آوازه و نماور مخفف آنست و آن را نام‌دار و نام‌برده نيز كويند فردوسى كفته
ببر لشكر نام‌برده بجنك * بر آن جهان‌ديده تيزچنك

نامويه

بواو مجهول زنى كه به غير از يك شوهر بمرد ديكر نرسيده و ميانه او و شوهر محبت بسيار باشد حكيم سنائى كفته
صولت آن در آن صف ناورد * زن نامويه بركند از مرد
و رشيدى كفته است معنى تركيبى آن منسوب بنام يعنى در آن كار نامدار و نامور كشته ازاين‌قرار يعنى صولت اوزنى را كه محبّ شوهر است از مرد جدا مىكند و برميكند و بعضى را در اين معنى تامّل است چه صولت با اين معنى و مضمون مناسبت ندارد بلكه بايد چنين باشد كه صولت او مرد را در صف جنك زن نامويه سازد

نامه

بر وزن خامه حكم و منشور پادشاهان و عموما بمعنى كتاب و كتابت مانند شاهنامه و كرشاسب‌نامه و مرزبان‌نامه و حكيم اسدى در نامه فرستادن نريمان بفريدون فرّخ كفته
سپهبد ز فغفور چين و سپاه * يكى نامه فرمود نزديك شاه برآمد بشاخ آن نكونسار سار * كه بر سيم بارد ز منقار قار

نامى

صاحب نام نيك و مشهور و معروف فردوسى كفته
سپهبد كه جانش كرامى بود * نه پيروز كردد نه نامى بود

نابخوى

بمعنى كدائىكننده است

نانخواه

بمعنى نابخوى و تخمى است خوشبوى كه به روى نان ريزند

نان كلاغ

بمعنى رستنى است كه در زمين نمناك رويد و آن را به عربى خبز الغراب كويند

نان كور

خسيس و بخيل و دون‌همت كه نان آن را كس نديده باشد و آن را آب‌كور نيز كويند چنان كه مولوى در باب كشندكان ناقه صالح پيغمبر كفته
از براى آب چون خصمش شدند